دایره مینا
 
 
زین دایره مینا خونین جگرم می ده / تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
 




 ؛دكتر آرش قراگزلو، دكتراي تخصصي ادبيات و هنر از دانشگاه تهران؛ با حوزه پژوهش هنر، زيباشناسي در شعر و معماري كه قريب به يك دهه است در دانشگاه هاي تهران، فردوسي مشهد و پيام نور به تدريس دروس هنري و ادبي، به خصوص زيباشناسي معماري، زيباشناسي شعر و موسيقي، مباني نظري معماري، انسان، طبيعت، موسيقي كودك و تحليل فضاهاي معماري، مشغول است. وي در حال حاضر استاد دانشگاه پيام نور بجنورد و مدرس دانشگاه فردوسي مشهد مي باشد. در گفت وگويي با ايشان «زيبايي شناسي هنر از شعر به معماري» را به بحث نشستيم.
" شما در بين اين همه تعريف از هنر، كدام را بهتر مي دانيد؟
"" به نظر من شايد ساده ترين تعريف از هنر، سخن تولستوي باشد كه مي گويد: «هنر، بيان احساس است اين بيان عاطفه در مورد شعر، با زبان و كلمات است، در مورد معماري با ساختار و مصالح، در مورد موسيقي با اصوات و وزن و آهنگ و در مورد پيكرتراشي با سنگ» اين نظر اجمالي تولستوي است. اما بايد گفت كه در تمام هنرها، از ديدگاه فلاسفه هنر و زيبايي شناسي، به برتري بينايي و شنوايي بر هم سخن ها گفته شده، به طور مثال بيدل دهلوي مي گويد:
به زاهد نگفتم، ز درد محبت
كه نشنيده بود، آنچه من ديده بودم
ارسطو هم «بينايي» را حس برتر مي داند و بسياري از صاحب نظران حوزه سينما همانند «جان فورد» هم بر نگاه و ديدن تاكيد بيشتري مي كنند. اگرچه در تقابل با آنها كساني چون ، روبرت برسون و استانلي، بر «شنيدن» بالاتر از ديدن ارزش مي دهند. موضوع مهم هم البته اين است كه در نگاه و برداشت هنرمندان و فلاسفه، ديدن و شنيدن را از حوزه حرف و ملموس و طبيعي بالاتر برده و در معناي مجازي تفسير كرده اند و گاه با عبارات متناقض نما بيان نموده اند:
گوش مروتي كو، كز ما نظر بپوشد
دست غريق، يعني: فرياد بي صداييم(بيدل)
يا چنان كه مولوي مي گويد:
گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
كو قسم چشم؛ صورت ايمانم آرزوست
روزبهان بقلي شيرازي در بيان انواع شنيدن با تعبيري عرفاني، چهار نوع شنيداري بيان مي كند: ١ - شنيداري مقاماتي ٢- شنيداري مكاشفاتي ٣- شنيداري حالاتي و اگر اشتباه نكنم ٤- شنيداري مشاهداتي، كه او بر نسبت بين ديدن و شنيدن، «شنيداري مشاهداتي» را بالاترين مي داند، به تركيب دقت مي كنيد؟ يك ضرب المثل سرخپوستي هم در همين زمينه خيلي جالب مي گويد: انسان هنگامي به بصيرت و حكمت دست مي يابد كه با گوش هايش ببيند و با چشم هايش بشنود. ما حتي در كلام خداوند هم مي بينيم كه برحس ديداري و شنيداري ارج نهاده شده است كه نمونه معروف آن در تقاضاي حضرت موسي(ع) براي ديدن خداوند بود كه خداوند فرمود:« لن تراني» يعني هرگز، ولي به كوه نگاه كن اگر استقرار يافت مرا هم خواهي ديد. مرحوم دكتر حسن حسيني در كتاب «مشت در نماي درشت» تفسير جالبي از اين قضيه دارد، مي گويد: خداوند براي مجاب كردن رسول خويش، نه تنها ميل ذاتي بشر را به «ديدن» محكوم نمي كند، بلكه براي اثبات «ناديدني بودن ذات خويش» بنده اش را به «ديدن»ي ديگرگونه فرا مي خواند.به همين اعتبار، مثلا اوج يك هنر مثل معماري در آن است كه نه تنها با چشم سر بلكه با چشم جان، ديده شود و باعث لذت و حظ درون شود و بالاتر از آن صداي يك سازه و اثر معماري شنيده شود و يك شعر در اوج لحن و خوانده شدن بايد تصاويرش چنان باشند كه يك روايت سينمايي را براي شنونده فراهم بياورند.
" اجازه بدهيد پس از همين دريچه به بررسي نسبت ميان «زيبايي شناسي» با هنر و حقيقت هم بپردازيم، البته اميدوارم خيلي سوالم بين صحبت  قبلي و بعد از اين شكاف ايجاد نكرده باشد. شما نسبت «زيبايي شناسي» را با مفاهيمي چون هنر و حقيقت چگونه مي دانيد؟
""نه اتفاقا سوال مرتبط و خوبي است. ببينيد اگر به اصل كلمه «هنر» نگاه كنيم (كه بعضي ها آن را از هو+ نره مشتق مي دانند يعني كار و امر خوب و با فضيلت و گاهي  آن را كه «Art» انگليسي است با «ارتنگ» و «ارژنگ» ماني هم ريشه مي دانند) اين سوال برايمان پيش مي آيد كه آيا ميان هنر از منظر معنايي و فضيلت و يا از منظر ساختاري و صورت با حقيقت نسبتي وجود دارد يا نه؟ به اين معنا كه در اصل تصور سه گانه اي از جهان بوده است، شامل «حق، نيك، زيبا» كه از ديدگاه فلاسفه در مورد حقيقت و نيكي- كه مربوط به حوزه اخلاق است- صحبت هاي زيادي شده است ولي «زيبايي» و «جمال» مورد كم توجهي قرار گرفته به همين دليل در سال ١٧٥٠ اكساندر بومگارتن، زيبايي را به مفهوم «دانش حسي و دريافت عاطفي» در تقابل با اخلاق به كار مي برد. خب حالا مشخصا اين بحث پيش مي آيد كه آيا هر چه حقيقت دارد زيباست؟ و يا به عبارت ديگر، آيا زيبا فقط به امر حقيقت دار مربوط است؟
نظرات گوناگون است. در ديدگاه اسلامي، جهان از يك وحدت و واحد منشاء گرفته است پس چون  آن صاحب جمال، زيباست هرچه كه در آن منشعب شود زيباست، همان كه حافظ گفته:
در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
اما از نظر فلاسفه غربي در نسبت اخلاق و حقيقت و زيبايي، از زواياي گوناگون بحث شده، به عنوان مثال شيلينگ- فيلسوف رمانتيك- اعتقاد داشت كه «راه دست يابي به جهان آرماني، مكاشفه وحدت زيبايي است با حقيقت» به اين اعتبار بحث ميان حقيقت و زيبايي، بيشتر به اين است كه آيا زيبايي را به عنوان كاربري در خدمت حقيقت معنا كنيم يا اينكه خود زيبايي را تفسير ذاتي كنيم كه البته اين بحث بيشتر به كار فلسفه هنر و پژوهش هاي نظري مي آيد تا زيبايي شناسي هنري.
" فكر كنم هنوز به تعريف زيبايي يا حداقل به مشخص كردن اصول آن نرسيده ايم، چون من حواسم بود كه به تعريفي حداقلي از اين مفهوم اشاره شود نمي دانم آيا امكانش هست كه ...
"" ببينيد، اگر بخواهيم از دو منظر سودمندي و زيبايي به هنر نگاه كنيم، اصطلاح زيبايي شناسي همان مفهوم انگليسي Fine Art است كه در آن به بررسي اثر هنري از جهت مزاياي ذاتي و زمينه هاي حسن و نيكويي و دل انگيزي مي پردازند.
با اين وجود تا قرن ١٨ هنوز فلسفه هنر و زيبايي شناسي به يك مفهوم به كار مي رفتند و چه بسيار تعابير معنايي كه در مورد هنر ارائه مي دادند، شامل زيبايي هم مي شد، آنگونه كه مثلا افلاطون، فلوطين و تولستوي، زيبايي را پيشتر در صلاح فضيلت و خوبي مي دانستند و از آن طرف، بسياري از فلاسفه هنر و زيباشناسي همانند لايب نيتس و ديويد پاركر اعتقاد داشتند كه: زيبايي، وحدت در كثرت است؛ يعني زيبايي هاي ساختاري و متنوع جهان هر روز فرم و ساخت جديدي به خود مي گيرد.به هرحال همان طور كه گفتم زيبايي شناسي و هنر تا قرن ١٩ كاربرد زيبايي نداشتند و در واقع ايمانوئل گانت بود كه ايده «زيباشناسي» را همانند يك نگرش ديگرسان در فعاليت هاي ذهني مطرح كرد كه به عنوان نمونه به يك «گل» از نظر شكل و رنگ و ساخت بپردازد و به همين اعتبار هم بود كه مي گفت: «زيبايي آن است كه بدون طرح قبلي يا قاعده اي كه بر آن قياس شود، همگان را خوشايند باشد و آن شكل نهايي و انتهايي شيء است بي آنكه در آن غايت و هدفي متبلور شود.» و در نهايت بيشتر از هر چيزي بايد به انديشه هاي هگل اشاره كرد كه در مورد «هنر اعتقاد داشت كه هنر، برخورد و تلاقي آگاهي و ناآگاهي است و زيبايي، مظهر انديشه و مظهر حقيقت و اصل نيكويي براي حس است.
با همه اين حرف ها به نظر من، زيبايي، لذتي است كه تجسم يافته است؛ از همين زاويه، از منظرهاي گوناگون براي زيبايي منشاء و منبع قائل مي شوند؛ مانند تشبيه زيبايي به بازي، يا زيبايي و شهود، زيبايي و لذت، زيبايي و صورت، زيبايي و معنا. با اين حال اگر كه تعريف دقيق «زيبايي» ممكن نباشد، اما مي توان عواملي را كه ايجاد زيبايي مي كنند برشمرد كه البته اين عناصر هم در هنرهاي گوناگون مشتركات و متمايزاتي دارند؛ مثل هماهنگي، تكرار، تنوع، تقارن، توازن، چندبعدي، ايهام، تناسب، وحدت در كثرت و ...
" و از همين منظر است كه شما گونه هايي از زيبايي را مثلا در شعر و معماري بررسي مي كنيد؟
"" دقيقا، از همين زاويه نسبت شناسي ميان عناصر زيبايي هنرها مي توانيم اين سنجش را انجام بدهيم. البته اين را در نظر داشته باشيد كه اين مقياس، هم از نظر معنايي و هم ساختاري، كمتر اتفاق مي افتد، چرا كه مثلا در معماري، عنصر فضا، فضاهاي متداخل، فضاهاي مجاور، فضاهاي همسايه، محور افقي و عمودي و بسياري ديگر از عناصر را شايد نتوان به شعر نسبت داد، همچنان كه نمي توان كاركردهاي زباني شعر را در معماري بيان كرد. بنابراين همانطور كه گفتم ما يك سري عناصر زيبايي مشترك داريم و يك سري عناصر زيبايي مخصوص، كه در هر هنري به اقتضاي وجودي خودش متفاوت است.
" اجازه بدهيد من بحث را كمي بازتر كنم، افلاطون مي گفت هنر تقليد از طبيعت است و شعر را تقليد از تقليد مي خواند. حالا مي خواهم مشخصا بپرسم كه از ديد شما چه ارتباط و نسبتي بين «زيبايي» هنري و «طبيعت» وجود دارد؟
"" البته بحث خيلي گسترده مي شود ولي مشكلي نيست. ببينيد، اين پرسشي كه شما كرديد يكي از نخستين مباحث مطرح شده در قلمروي زيبايي شناسي است كه آيا هر اثر هنري و زيبا به تقليد از طبيعت است يا نه؟ و اگر از طبيعت است، هنرمند چه نقشي در اين ترجمان و برگردان هنري دارد؟ افلاطون، معتقد به دو نوع زيبايي طبيعي و هندسي بود كه تا امروز هم ادامه دارد؛ ارسطو هم در بوطيقاي خود مي گويد: «شعر و داستان و تراژدي و شعر غزلي و اقسام موسيقي، همگي شكل هايي از تقليد است» و به اين اعتبار به دو گونه هنر هم قايل مي شود:
١ - پوئسيس (Poesis)
٢ - ممسيس (Mimesis) كه در اولي اثر بيشتر كاركرد شهودي و دريافت دروني دارد و در دومي، تقليد و محاكات طبيعت حرف اول را مي زند. البته بيشتر فلاسفه هنر و زيباشناسي، بر تقليدپذيري اثر از طبيعت اعتقاد داشتند. فلاسفه اي مثل شوپنهاور، شارل لالو، رودن و آلن، كه لالو مي گفت: «هنر، آينه طبيعت نيست، بلكه طبيعت آينه هنر است.» از طرفي كساني مثل اسكاروايلد و راجر اسكروتن هم معتقد بودند كه؛ طبيعت نه تنها منشاء هنر نيست، بلكه اين ذات و درون شخصيت هنرمند است كه به طبيعت ارزش مي دهد طبق نظر آن ها اگر بتهوون و موتسارت نبودند، شايد سمفوني هاي مطابق با طبيعت هرگز دريافت نمي شد يا اگر چايكوفسكي نبود، چه كسي معناي «درياچه قو» را در نسبت ريتم و هارموني دريافت مي كرد.
البته اين نكته را بگويم كه اين طرز تفكر مخصوص غرب است؛ فلسفه هاي شرقي، اين ثنويت را نه در مقابل هم كه در تكامل يكديگر مي بينند؛ مثلا يكي از خواسته هاي اصلي در مكتب «ذن» سرپوش گذاشتن روي اين تفكر دوگانه است؛ آنچه هنري است، يعني آنچه به دست بشر و يا از طريق تكنيك ساخته شده است، نبايد در تقابل با طبيعت باشد بلكه بايستي با آن يگانه شود.
به اعتقاد من بين طبيعت و درون شخص هنرمند، بسته به اين كه از كدام زاويه به آن نگاه كنيم، فراهنجاري، در هم ريختن نظم، ابداع، نظم و ريتم جديد، بي قاعدگي و هماهنگي وجود دارد، كه البته در نهايت اين زيبايي هنري است كه از زيبايي طبيعي كامل تر است، چرا كه هنر انتخاب مي كند و زيبايي هنري آگاهانه و با درايت و حس، متأثر از عناصر طبيعي است. درحالي كه طبيعت ناآگاه است.
" آقاي دكتر چون من مي خواهم در ادامه مشخصا درباره نسبت شعر و معماري از شما سوال كنم، اول بگوييد كه آيا در نسبت زيبايي شناسي هنرها از گذشته كار خاصي انجام شده است؟ تا بعد به سراغ سوال اصلي برويم.
"" ببينيد شايد بشود گفت و به جرأت هم گفت كه شعر، در هر زبان و ميان هر قوم و ملتي نسبت به ديگر هنرها، بيشتر مورد ارزيابي قرار گرفته، به خصوص در مشرق زمين كه به نوعي، نسبت هنر بيش از علم است. چه افلاطون كه شاعران را از جامعه آرماني خويش بيرون مي راند و چه ارسطو كه در «ريطوريقا» با مختصر سخني در بيان تراژدي و كمدي و داستان و شعر به نقد و ارزيابي مي پردازد؛ ولي مبحث معماري چندان به مفهوم خاص آن كه امروز منظور است، در آثار گذشته نمودي نداشته است و حتي عمران و معماري در نظرگاهي يكسان نگريسته شده است. به همين دليل مي بينيم كه وقتي افلاطون در «تيماوس» به جريان فضاهاي فيزيكي و فضاهاي ادراك بصري مي پردازد، به گونه اي به نقد هنر نزديك مي شود.
با اين تفسير اگر هم در مورد هنرهايي مثل شعر، معماري، نقاشي، ادبيات نمايشي و ديگر هنرها نقد و ارزشيابي بوده است، كمتر اتفاق افتاده كه به موضوعي در نسبت زيباشناسي اين هنرها پرداخته شود و تاريخ اين موضوع به قرن بيستم مربوط است كه رگه هاي جدي آن را در اواخر قرن بيشتر مشاهده مي كنيم.
«نسبت شناسي» پرداختن به نسبت هاي زيبايي ميان دو هنر است كه بايد با دقت و احتياط خاصي صورت بگيرد. اما پيش از پرداختن به بررسي نسبت هاي زيباشناختي ميان شعر و معماري شما به حجم مطالعات و پژوهش هاي موجود درباره اين دو هنر توجه كنيد كه اكثر در مورد شعر است از ارسطو گرفته تا ابن معتز از المعجم گرفته تا معيارالاشعار از «العمده» ابن رشيق قيرواني گرفته تا اسرارالبلاغه عبدالقاهر جرجاني از نقد الشعر قدامة بن جعفر و حدائق السحر رشيد وطوط گرفته تا بدايع الافكار كاسفي سبزواري و ابداع البدايع گرگاني و همچنين موسيقي كبير فارابي، دانش نامه علايي ابن سينا و بحورالالحان فرصت الدوله شيرازي درگذشته و آثار جديدتري مثل موسيقي شعر دكتر شفيعي، بديع و معاني بيان دكتر شميسا و دكتر كزاري، معالم البلاغه دكتر رجايي بخارايي و بديع دكتر وحيديان كاميار همه و همه درباره شعر است كه بيش از صدها كتاب مي شود. ولي در مورد «معماري» در زبان فارسي نسخه هاي بسيار كمي وجود دارد؛ چنان كه «گل رو نصيب اوغلو» در كتاب «هندسه و تزيين در معماري اسلامي» و دكتر بلخاري در «كيمياي خيال» مي گويند و حتي كمر اثري را مي توان يافت كه به زيباشناسي معماري پرداخته باشد مگر آثار معروفي كه در جهان منتشر شده مثل «زيباشناسي معماري» كورت گروتر يا «زيباشناسي در معماري» از راجر اسكروتن. بنابراين در نسبت ميان شعر و معماري هم بيشتر آثار را غربيان انجام داده اند و اين حوزه مطالعه ميان رشته اي را به صورت آكادميك بايد در آثار غربيان پي گيري كرد در آثاري مثل «شعر فضا» از تادائوآندو يا «بوطيقاي فضا يا شعرگونه هاي فضا» از گاستون باشلار اشاره كرد.خب مي بينيد كه دست پژوهش هاي ما در اين زمينه خالي است و ما مجبوريم به پژوهش هاي غربي مراجعه كنيم، البته ...
" آقاي دكتر اجازه بدهيد من يك پرانتز باز كنم و بپرسم كه وقتي درباره معماري صحبت مي كنيم و درباره زيباشناسي آن حرف مي زنيم به چه نسبتي از ارتباط آن با هنر توجه داريم، شما اين نسبت را چطور تبيين مي كنيد كه با زيباشناسي معماري همخوان باشد؟
"" سوال خوبي است، اگر ما معماري را عبارت از آفرينش فضا بدانيم در آن صورت در اين خلق فضايي، عناصري دخالت دارند كه بيشتر به جريان ساختار و صورت برمي گردند. البته همان بحث ميان ساختار ومعناي شعر، در معماري به ساختار و كاركرد تبديل مي شود. به قول سوليوان: «صورت تابع عملكرد است» كه به نظريه كاركردگرايي معروف است. ولي گروهي نظرشان براين است كه هرچند عملكردگرايي، اصل وجود معماري است، اما چاشني هنر و زيباشناسي در اين ساخت و سازه مي تواند صورت را هم نه تنها به خاطر كاركرد بلكه به خاطر خودكاركرد هنري آن هم بيان كند.به قول گوردن گراهام: «برخلاف ساير هنرها، به نظر مي رسد كه معماري ويژگي خاصي دارد كه به ارزش آن مربوط مي شود.» معماري سودمند است با اين حال سودمندي معماري، تنها در صورتي علت ارزش آن است كه كاركرد ساختمان ها را در كانون توجه خود قرار دهيم و صورت آن ها را از نظر دور كنيم. البته معمولا گفته مي شود كه حيثيت هنري معماري در صورت ساختمان نهفته است ولي روشن است كه معماري بايد هم صورت داشته باشد و هم كاركرد ولي به گفته گراهام: «مسئله اصلي در فلسفه معماري، تبيين نسبت آن هاست كه به ما اجازه مي دهد معماري را در زمره هنرها منزل دهيم.»خب حالا اگر طبق گفته ولفلين آلماني، معماري را «جلوه اي از روزگار خويش بدانيم كه گوهر جسماني آدمي و خوبي هاي رفتار و فعاليت او را منعكس مي كند» باز هم اين عناصر تاثيرگذار محيطي و اجتماعي و فرهنگي و عملكردگرايي باعث نمي شود كه صورت را صرف كاركرد بدانيم و درست در همين جاست كه حضور هنر در معماري مطرح مي شود و ما مي توانيم در يك اثر معماري به ٣ عامل اصلي در زيبايي شناختي برسيم: ساختمان (عينيت)، انسان (ذهنيت) و شرايط بيروني، كه هرسه اين عوامل را مي شود از منظر پردازش هاي هنري و نسبت هاي زيباشناسي مقايسه نمود. شايد بهترين گونه هاي ارائه شده از زيباشناختي معماري را در نگاه گروتر و اسكروتن بتوانيم ببينيم. گروتر معتقد بود كه ما دو نظريه داريم: ١- نظريه اطلاعات كه سعي دارد به صورت غيرمغرضانه و به زبان رياضي، زيبايي را شرح كند كه بنابراين نظريه اطلاعات سمانتيك يك پيام، ذهن انسان را مشغول مي كند و ٢- اطلاعات زيباشناختي كه عواطف انسان را مخاطب قرار مي دهد و به اين نسبت است كه در معماري، فرم ها هميشه متنوع و ديگرگون هستند چرا كه ديگرساني ساختار باعث تاثيرگذاري عاطفي مي شود. به همين دليل است كه هم شعر ناب و هم معماري ناب بيش از آن كه در دام معنا و كاركرد صرف بيفتند خود را به تغيير فرم و صورت نزديك مي كنند و چنان كه كلايوبل معتقد بود: «فرم هاي معنادار و ساخت ها و صورت هاي كاركردگرا» شكل مي گيرند.
" خب حالا كه نسبت ها مشخص شد و معلوم شد كه معماري در زمره هنرهاست و در آن صورت ها و فرم ها بيشتر از عملكردگرايي با زيبايي مناسبت دارند و بايد براي حفظ و ارتقاي اين زيبايي به حوزه موسيقي و شعر نزديك شوند، بهتر است بروم سراغ سوال اصلي كه همان تاثير و تاثرات شعر و معماري و نسبت آن ها با هم است...
"" گوته گفته بود: «معماري، موسيقي منجمد است» و يك معمار كه اسمش يادم نيست با ديدن مسجد شيخ لطف  الله گفته بود: «اين موسيقي منجمد است.» كه شاملو زماني در مجله آشنا درباره سخن آن معمار نوشت كه «شعرناب» است. ببينيد، نسبت ميان شعر و معماري از زواياي گوناگون قابل بررسي است. آنچنان كه آنتونيادس اين ارتباط را در دو حوزه الهام بخشي مستقيم و مركب معرفي مي كند كه طي آن در الهام بخشي مستقيم به عنوان مثال مكاشفه «ادراك و آگاه شدن از مشي خاص» تي.اس.اليوت، براي معماران دستاوردي ارزشمند است. مثلا «ادگار آلن پو» را مي توان به عنوان شاعري با اهميت ويژه براي اهداف معماري در نظر گرفت چون او از ميان موضوعات متعددي كه به آن ها پرداخته، «احساسات شاعرانه شب» برجسته تر از بقيه است. او بارها به شب و به ويژه به لحظات غروب به عنوان بخشي از روش خلق فضايي و مكاني توجه خاص كرده است. يا در الهام بخشي مركب كه گفته شد، معمار تحت تاثير آنچه خوانده است قرار مي گيرد و به نوشتن تحريك مي شود. اگر دقت كنيم مي بينيم كه بسياري از معماران بزرگ نويسندگان پركار و چيره دستي هم بوده اند. پس شعر مي تواند از زواياي گوناگون يك اثر معماري را تحت تاثير قرار بدهد. به طوري كه مثلا پل آندرو، معماري را شعر فضا مي داند.حتي مي شود در اين امر دقيق تر شد. ببينيد! آفرينش و درك معماري شبيه به نوعي بازي است و چيزي نيست كه بي درنگ اتفاق بيفتد؛ شعر هم نوعي توالي است، توالي كلمات و معماري هم از توالي ساختاري هندسي با نظم و تقارن و ايهام و استعاره شكل مي گيرد. اگرچه در دوران گذشته بيشتر بر نقش آثار حماسي بر معماري سخن گفته شده اما امروزه بيشتر از رمان و داستان در ايجاد آثار معماري ياد مي كنند. البته شعر به نسبت داستان و رمان مي تواند به خاطر قدرت تخيل، حالت هنري تري داشته باشد ولي در داستان و نثر اين ارتباط آسان تر است. براي نمونه به توصيفات ناصر خسرو در سفرنامه و ابوالفضل بيهقي در تاريخ بيهقي و ديگر آثار با بافت سفرنامه و تاريخي توجه كنيد كه چگونه از آثار معماري و كاخ ها و قصرها و خانه ها ياد مي شود و يا چنانچه شاعراني چون خاقاني و بحتري از «ايوان مداين» توصيفاتي به دست مي دهند كه رنگ خيالي و هنري آن پررنگ است. به همين خاطر است كه «رودلفو ماچادو» در نسبت بين اسطوره ها با معماري مي گويد: «بهتر است ما در خلق و آفرينش آثار معماري، اينگونه از ادبيات الهام بگيريم كه حتي فضاهاي خيالي را هم ايجاد كنيم.» بحث طولاني مي شود ولي بگذاريد بگويم كه به همين اعتبار است كه شعر واقعيت ها را به تجريد مي كشد و معماري از حالت تجريدي به سمت و سوي واقعيت حركت مي كند و يك احساس متعالي را از پس خطوط، به يك فضاي ملموس بدل مي كند. در واقع همانگونه كه سراينده ابيات سعي در به اشتراك گذاشتن مفاهيمي با خوانندگان خويش دارد ولي هربار كه شعري خوانده مي شود در واقع شعر جديدي سروده مي شود، موفقيت معماران هم صرفا به ميزان پختگي خطوط طراحي و ترسيم و هندسه ها نيست بلكه مخاطب معماري به تنهايي، شاعر فضايي نو است. پس معماري در اين نوع نگاه بايد فراتر از يك خلق عادي باشد و سقف و ديوار و ستون و پلكان، همگي نمادينه به خود مي گيرند، به قول مولانا:
سايه ديوار و سقف هر مكان/سايه انديشه معماردان
از اينجاست كه مي بينيم آثار حماسي يونانيان در طراحي شهري و قلعه هاي آن ها دخالت داشته است، همچنان كه ارتباط سايه و نور و رنگ مسجد شيخ لطف  الله با دل انگيزي شعر حافظ مرتبط است و يا همين معماري آثار اصفهان است كه فروغ فرخزاد در «ايمان بياوريم؛ آغاز فصل سرد» مي گويد:آن شب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود
به همين اعتبار است كه آنتونيادس در «بوطيقاي معماري» مي گويد: براي درك حال و هواي آمريكاي چند دهه اخير -كه جامعه اي چند فرهنگي و پيچيده است- مي توان به نوشته هاي ريچارد براتيگان مراجعه كرد.
" اين كه گفتيد كه در نسبت معماري و ادبيات، استعاره، ايهام وساير عناصر ادبي دخيل هستند را اگر با مثال مشخص كنيد به گمانم كاربردي تر بشود.
"" حتما، شايد ببينيد استعاره بيشترين و زيباترين تاثيرپذيري را داشته است. مثلا انسان گونه انگاري و تشكيل ستون فقرات (خانه با يك مركز و قلب) از استعاره هاي تاريخ گرايان پست مدرن است و يا استعاره گنبد در مساجد اسلامي استعاره از «روح» است و هشت ضلعي گنبد، استعاره از «نظم آسماني» است و چهارضلعي زير هشت ضلعي استعاره از «نظم زمين» است. اگر نمونه هاي مشهورتر جهاني را منظور نظر داريد مي توانم به مثال هايي اشاره كنم. مثلا ببينيد بناي حاجي صوفيا يا اياصوفيه فضاي داخلي اش بر مبناي استعاره جهان خلقت مي باشد. برج ناكاگين كه ساختمان بلندمرتبه اي در توكيو است با به كارگيري استعاره ساختار لانه كبوتر است. يا كليساي كالوا اثر رايما پتيلا، سراي ستايش براي مردم كالوالا -حماسه فنلاندي- كه براساس پلاني با فرم ماهي، نماد مسيحيان نخستين شكل گرفته است، يا خانه گلبرگ اثر اريك اوون ماس كه گلبرگ هايش را به سوي آسمان گشوده و همچون گلي در حال شكفتن است يا مانند زوج جواني كه تشكيل خانواده داده اند و ثمره ازدواج خويش را به جامعه تقديم مي كنند.معمولا از استعاره بيشتر در كاركرد تبديل يك موضوع عيني به ذهني و يا بالعكس و يا انقباض يك مفهوم مبسوط استفاده مي شود كه زيباترين نوع برداشت آثار معماري از شعر و ادبيات است.
«ايهام» هم نوع ديگر اين استعاره است كه در ساده ترين گونه معماري وقتي است كه دو خيابان يكديگر را با زاويه قائمه قطع مي كنند و سطح مشترك ميان آن ها از لحاظ فضايي ايهام مي آفريند. در معماري دوگونه ايهام منظم ونامنظم ذكر كرده اند در ادبيات هم ايهام هاي تناسب، تضاد، ترجمه و تبادر وجود دارد كه تمام اين ها را بايد تحت عنوان چندگانگي بررسي كرد.
نمونه عالي ايهام در اثر «نمازخانه نوتردام» دوهو است كه به گفته آرنهايم بر ايهام ساختاري مستطيلي استوار است كه نوعي تقارن مضاعف حول قطرهاي آن پديد آمده، اگر از سمت جنوب شرقي به اين نمازخانه نگاه كنيم، سطوح خميده و فراخ بام و ديوارها، چون كشتي جلوه مي كنند كه دماغه اش بر روي تپه افراشته شده، اما فضاي داخلي به مستطيل شبيه است.
در هر صورت شعر هر ملتي، نوعي تاثير خاص بر آثار معماري آن مردم دارد، مثل هايكوهاي ژاپني بر معماري ژاپن و يا قصايد و غزليات شعر ايراني با مساجد و ديگر آثار معماري ايران. براي مثال به يك عنصر ساختاري در معماري كه در شعر به گونه هاي متنوع از آن تصويرسازي شده توجه كنيد و آن عنصر هم «ديوار» است. مرحوم قيصر امين پور مي گويد:
ديوار چيست؟/ آيا به جز دوپنجره روبه روي هم/ اما/ بي منظره؟يا سهراب سپهري كه مي گويد:خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت/پاي هر پنجره اي، شعري خواهم خواند و محمدعلي بهمني در مجموعه «شاعر شنيدني ست» مي سرايد:
حرفي براي گفتن اگر بود/ ديوارها سكوت نمي كردند/ديوار!/ اي قامت بلند!/ آيا زبان آجري تو/ در بند بند سيمان محصور مانده است؟/ يا روزگار جايزه دار ما/ حتي ترا/ به عرصه تبليغ خوانده است؟حالا اين تصويرهاي شعري را در نسبت با مفهوم چندگانه اي كه «تادائو» از «ديوار» به عنوان و مثابه «قلمرو» ترسيم و ارائه مي دهد مقايسه كنيد كه چقدر اين فضاهاي معماري شاعرانه هستند:
«در بناهاي من، ديوارها، با ايفاي نقش دوگانه، هم براي رد و هم براي تاييد به كار مي روند؛ من با قرار دادن تعدادي از ديوارها در فواصل معين، بازشوهايي را ايجاد مي كنم.
بدين ترتيب از نقش صرف محصوركنندگي رها مي گردند و به آن ها موجوديتي نو داده مي شود...»به هرحال اگرچه در تمام موارد، شعر و معماري با هم قابل مقايسه و متناسب نيستند ولي مي شود به دور از افراط و بدون مقايسه جزء به جزء در كاركردگرايي و ساختار و زيبايي شناسي، اين نسبت را بيان كرد و بالاخره اين كه با مقايسه عناصر اصولي زيبايي شناسي ميان اين دو هنر، به تكامل و تعالي هر دو در جلوه بيروني و مصداق عيني كمك كرد.
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:22  توسط علیرضا حیدری  | 
 
  بالا