يک «ستايش» و يک هندوستان

«ستايش» هفته گذشته تمام شد و قرار است فردا خلاصه اي از سريال پخش شود. به نظر مي رسد ساخت فيلم هاي تلويزيوني و سريال هايي با طعم «هندي» يکي از دلمشغولي هاي بعضي سازندگان است که در اين ميان سريال «ستايش» رو دست همه زده بود و يکجا شده بود خود «هندوستان»! راستش هفته قبل که شنيديم قرار است تمام شود کلي ذوق کرديم و خوش به حالمان شد ولي افسوس که اين خوشحالي دولت مستعجل بود و ديري نپاييد و در آخر تيتراژ پاياني نويد! «سري» دوم را دادند. به هر حال چند صباحي از اشک ريزان ستايش خبري نيست و بايد منتظر «سري» دوم بود شايد رنگ و بوي ديگري داشته باشد. اما آنچه مسلم است اينکه تندي زياد طعم هندي ممکن است براي «هاضمه» زيان داشته باشد پس بد نيست گاهي مشورتي هم با کارشناسان تغذيه بشود. البته در استادي بازي بزرگاني مثل داريوش ارجمند، جمشيد مشايخي و چند بازيگر ديگر ترديدي نيست و احتراممان به اين بزرگواران در جاي خود باقي است.

كارهاي دنيا هميشه ناتمام مي ماند

 

يادي از شاعر سينماي ايران زنده ياد علي حاتمي
«حالا مثل اين است كه از اين سينما هم بايد بروم و يا به قول ديالوگ فيلم هايم طعمه دام و صيد صياد شوم و يا مي شوم و شايد اين پايان عشق است و يا آغاز راه...»

اين چند خطي بود كه تو نوشتي در آن روزهاي پاياني كه با عفريت بيماري در نزاع بودي. آن روزهايي كه دل به جهان پهلوان تختي بسته بودي تا مبادا در اين ميانه كه به سراغ همه بزرگان اين سرزمين رفته اي، نام تختي در كارنامه تو نباشد. «جهان پهلوان» را كليد زدي تا باورمان شود در اين شمار بسيار اسطوره هاي ملي همچون ستارخان و اميركبير تا اسطوره هاي عاشقي مثل «مادر» تا آن همه سوته دل و دلشده اي كه در هزاردستان انديشه و دلت جا خوش كرده بودند، تختي هم بايد باشد و مگر مي شود جهان پهلوان سينماي ايران پرونده كارنامه اش را بي نام «جهان پهلوان تختي» ببندد. علي جان! كاش چند فيلم ديگر مي ساختي و نمايش نمي دادي تا در اين وانفساي سينما و در اين فراموش كده بزك شده هنر هفتم حتي هر دو- سه سال يك بار، فيلمي از تو را مي ديديم. حاتمي! يادت بخير و ياد سينمايي كه داشتيم. باورت نمي شود، سينماي امروز ما همه اش شده است رنگ و رنگ و رنگ و عشق هايي كز پي رنگي بود كه خودت مي داني عشق نيست و عاقبت ننگي بود. سوته دل روزهاي عاشقي! كاش مي بودي و براي سال مولانا فيلم مي ساختي، براي رودكي، براي فردوسي. مگر نه اين كه مي گفتي: اگر مي خواهيم پيشرفت كنيم و اندازه هاي سينمايي مان را بزرگ تر كنيم بايد دست به كارهاي بزرگ تر بزنيم و بايد كمي خطر كنيم. ما در سينماي ايران قادر به انجام هر كاري هستيم، هيچ چيز كم نداريم.» تو نه تنها گفتي كه ساختي. سوگند به همه خوبي ها، به همه زيبايي ها كه امروز محتاج توايم. محتاج روايت تو از همه آنچه مال خودمان باشد. همان سينماي ملي كه سال هاست فقط برايش همايش برگزار مي كنيم، بخش ويژه در جشنواره مي گذاريم، اما دريغ از يك فيلم در قد و قواره سينماي ملي! امروز محتاج توايم تا فيلم هايي بسازي كه آدم هايش، قصه هايش، موسيقي اش، كوچه و خيابانش، همه ايراني باشد. كاش مي بودي تا هنوز «دلشده» سينما مي بوديم. كاش مي بودي تا در فيلم هايت كمانچه، ويولن، تار، تنبك و دف مي شنيديم. باز هم طاقچه و رف با آينه و قاب عكس پدربزرگ را مي ديديم. كنار حوض كوچك حياط فيلم هايت مي نشستيم و هم نشيني ماهي هاي قرمز را تماشا مي كرديم. اطلسي و شاه پسند و شمعداني را مي بوييديم و مي ديديم «ياس» چگونه بر ديوار حياط خانه هايمان تكيه مي زند. سرو و شمشاد را نظاره مي كرديم كه چه طور قد مي كشند. حاتمي! مي خواهيم «نجواي نمناك علف ها را بشنويم»، مي خواهيم «در انحناي سقف ايوان ها» گيج بخوريم. به سماعي چرخي بزنيم و قونيه دل مان را براي مولانا به سوغات بفرستيم. اي عزيز! وقتي بم فرو ريخت. ياد تو افتاديم، وقتي هزار سال فرهنگ ما در ارگ سترگ بم عزادار شد، فقط حاتمي بود كه مي توانست فرايادآورد آن همه عظمت را. همان حاتمي كه در فيلم هايش «گل كاشي زندگي ديگري داشت». به سبزي علف بود و به نيلي آسمان و به سرخي يك جرعه از صراحي محبت. آراسته بود هم خودش و هم فيلم هايش به هفت هنر چه در كمال الملك بود وچه در سلطان صاحب قران و دلشدگان و سوته دلان و هزاردستان. نمي دانم چرا به قول خودت «پير شدي از بس مردي» تو وقتي مي خواستي فيلم هايي مثل كمال الملك و سلطان صاحب قران را در يك بناي تاريخي بسازي، دكوپاژ فيلم ها را براساس آن مي نوشتي تا مبادا كه تركبردارد چيني نازك تنهايي آن شكوه معماري. ولي امروز مي رويم تا خراب كنيم بناهايمان را تا شايد آباد شود فيلم هايمان.تو چراغ سينماي ما بودي. و چرا در «دلشدگان» گفتي: «آيين چراغ خاموشي نيست.» اما امروز به شمع ها دل بسته ايم. اما چه مي شود كرد به قول خودت در «مادر»: «شمع را بايد بي چراغ روشن كرد.» آخ كه دلمان لك زده براي ديالوگ هايت وقتي در جانمان مي نشست و ما را مي نواخت. هم «شور» داشت و هم «دشتي»، هم «همايون» و هم «عراقي». امروز به سينما رفتن حوصله مي خواهد. سينماي تو كه هرگز، همين چند قندي هم كه داريم، مذاقمان را كفاف نمي دهد. مگر خودت نگفتي: «تلخي با قند شيرين نمي شه». اي عزيز! كاش فيلم سازان ما هم جرعه نوش غزل حافظ بودند، همنشين سكر مولانا و دلبرده كامروايي هاي سعدي، كاش فردوسي را زمزمه مي كردند و ايران را مي سرودند. كاش مي توانستند در برابر بدمن ها و سوپرمن ها و مرد عنكبوتي ها به جاي شارلاتان، دختري به نام تندر، شاخه گلي براي عروس، بله برون و شام عروسي ها كمي هم ما را به ضيافت خودمان مي بردند. چون «سفره از صفاي ميزبان رونق داره نه از مرصع پلو» اين را «زنده ياد چهره آزاد» در «مادر» گفت. عزيزتر از جان! امروز فيلم هايمان هيچ نشاني ندارد از آن چه تو نشان مان مي دادي.تو فيلم نساختي، فرش بافتي، قالي ايراني. از تار جان و پود عشق. بخوانيم دوباره ديالوگ كمال الملك را با آن استاد فرش باف كه گفت: «استاد تويي! هنر اين فرشه، شاهكار اين تابلوست. دريغ همه عمر يك نظر به زير پا نينداختم. هنر اين فرش گسترده است. شاهكار كار توست يارمحمد! نه كار من» و يا آن ديالوگي كه ناصرالدين شاه به مدير مدرسه هنر مي گويد كه «هنر مزرعه بلال نيست كه محصولش بهتر شود. از ستاره هاي آسمان هم يكي مي شود كوكب درخشان، الباقي، سوسو مي زنند.» تو فيلم نساختي، موسيقي نواختي در «دلشدگان»، خط نوشتي در «خواستگار»، و نقاشي كردي در «كمال الملك». از شعر، تئاتر، زبان و ادبيات و معماري و لباس در «سلطان صاحب قران» گفتي و «هزاردستان» و «حاجي واشنگتن».تو حلقه وصل ديروز و امروز ما بودي. ديروزمان را بشكوه نماياندي تا امروزمان شكوهمندتر شود. تو همان كمال الملك بودي كه وقتي صدراعظم گفت: تو مي خواهي جاي ما را بگيري، آن نقاش پير گفت: «من آرزو طلب نمي كنم، آرزو مي سازم.»بگذار مروري بكنيم. معماري، زبان فاخر فارسي، ابزار و آلات مشاغل، آداب و رسوم، لباس ها و به ياد آوريد حبيب ظروفچي در سوته دلان را و حاجي واشنگتن وقتي مي خواهد پذيراي رئيس جمهور آمريكا باشد و اسباب سفره ايراني با سفره قلمكار را مي چيند و مي گويد به جهت ثبت در تاريخ و استفاده تذكره نويسان محقق دانشور اين صورت اغذيه و اشربه چيده شده است: «عدس پلو، دمي باقالي، خورشت قيمه، كباب چنجه، كباب خيكي، خاگينه و قورمه، شربت آلات، سكنجبين، سركه شيره، دوغ با ترخان، ترشي همه جور، پياز با بادمجان، فلفل، گلپر، هفت بيجار ... مرباجات همه رقم، به، بهارنارنج و بيدمشك و ...»چه ضرب المثل هايي كه به يادمان نياوردي: انار ميوه بهشتي يه، آفتاب لب بوميم، آب نطلبيده مراده، روز به روز دريغ از ديروز، به هر چمن كه رسيدي، گلي بچين و برو، از يه هيزميم تنورمون علي حده است، گريه كن نداري وگرنه خودت مصيبتي، ديوار حاشا بلنده، خاك به امانت خيانت نمي كنه و ...

علي جان! اين ها را تو نه در ده ها سال پيش گفتي كه امروز بگوييم حرف هايي كهنه است و باب مذاق جوان امروز نيست، نه، همه اين ها را تو تا همين خزان آخري يعني آذر ٧٥ مي گفتي و اصلا تصور نمي كردي براي امروزي ها اين حرف ها معنا ندارد.

نمي دانم چرا تقدير تو همان تقدير «مادر» است كه يه جورايي شبيه هم اند.در ديالوگي از «مادر» شنيديم و مي خوانيم كه : موقع بدرقه اش، البته مونده به اون قطار، ميگه خوش آن كارواني كه شب راه طي كرد، اول صبح به منزل رسيدن عالمي داره، حال نماز صبح، اميد روز تازه، گفتم كه من با قطار شب عازمم، صداي پاي قطار مي آد، بانگ جرسي، آواي چاووشي، قافله پا به راهه...»

شاهزاده ايران در راه؛ «40 سرباز» در مصاف «300»؟

 
در حالي كه فيلم ضدايراني «300» با فروش 454 ميليوني، رتبه ششم فيلم‌هاي پرفروش دنيا در سال 2007 را به دست آورد، شب گذشته در حالي پخش سريال ايراني «40 سرباز» به پايان رسيد كه بيشتر مردم ايران، رغبتي به ديدن اين سريال پيدا نكردند. اين در حالي است كه هاليوود، پروژه سينمايي «شاهزاده ايران» را در دستور كار خود دارد.


 
ادامه نوشته

گفت‌و گو ی منوچهر نوذري باعلي حاتمي

سال‌ها پيش علي حاتمي به منوچهر نوذري ‌گفت، اگر ما تصوير خيلي صريح و روشن از مردم ايران به مردم دنيا ارايه نكنيم، آن‌ها براي ما ارايه خواهند كرد.

ادامه نوشته

جايزه ويژه جشنواره سن سباستين به فيلم حنا مخلباف

 

 فيلم «بودا از شرم فرو ريخت» به كارگرداني «حنا مخملباف» جايزه ويژه پنجاه و پنجمين جشنواره سن سباستين را به خود اختصاص داد.

 

ادامه نوشته