امان از فیس بوک!
این فیس بوک ما رو از وبگردی انداخت
این فیس بوک ما رو از وبگردی انداخت
.jpg)
پرويز پرستويي گله کرده و گفته است که: «متأسفانه مي بينم رئيس جمهوري که با رأي مردم انتخاب شده در مجلس حضور دارد و وزرا درباره برنامه شان توضيح مي دهند اما بسياري از اين نمايندگان که از طرف مردم در آن جا حضور دارند، هيچ توجهي ندارند و مدام گرم صحبت کردن و راه رفتن هستند». پرستويي در ادامه مي گويد: «از آقاي لاريجاني به عنوان رئيس مجلس توقع دارم که اين افراد را از جلسه بيرون کنند و به اين نمايندگان مي گويم اگر به خودتان احترام نمي گذاريد، حداقل به مردمي که به شما رأي دادند، احترام بگذاريد. هر کلمه اين وزرا سرنوشت ساز است. شما گوش نمي کنيد و بعد مشکلات به وجود مي آيد. حداقل به مردم بي احترامي نکنيد».البته پرستويي فقط يک شهروند است اما به دليل شهرتي که دارد حرفش رسانه اي شده است اما اين روزها بيشتر مردم بام تا شام از دريچه تلويزيون شاهد و ناظر عملکرد مجلس و نمايندگان شان هستند. البته اين اتفاق نه نخستين بار بوده است و نه آخرين بار خواهد بود. بارها و بارها مردم از طريق رسانه ملي شنواي گفتار و شاهد رفتار نمايندگان محترم خود بوده اند و حتماً داوري مي کنند. حتماً اين مردم به خاطر دارند که امامشان فرموده بود: «مجلس عصاره فضائل ملت است» و حتماً پي جوي اين فضائل خواهند بود و اين فضيلت ها را در سخن، کردار، نظم، انضباط، ادب و قانون مداري آنان جست و جو مي کنند. حتماً نمايندگان هم به خاطر دارند اين سخن امام را که: «شما نمايندگان بايد در آن جا معلم اخلاق باشيد براي همه کشور، براي اين که مطالب شما به همه کشور بسط پيدا مي کند.» و حتماً اين نمايندگان به ياد دارند اين سخن مقام معظم رهبري را که تأکيد کرده اند: «اگر در مجلس تقوا، امانت، اخلاق، احساس مسئوليت و نشاط کاري ديده شود، در رفتار مردم تأثير خواهد گذاشت». حتماً اين نمايندگان از آداب سخن گفتن آن چنان که در تعاليم اسلامي، آيات و روايات آمده است دست کم تا حدودي آگاهند. احتمالاً به آثار گرانسنگ ادبي ما که گنجينه معارف و اخلاق است نظر افکنده اند و مي دانند هم بايد سخن نکو بگويند و هم آن را به نکويي بگويند. شايد شاهنامه را که به تعبير رهبر انقلاب «شعر فردوسي اخلاقي است» ورقي زده اند که چه بسيار از چگونه سخن گفتن و چه سان رفتار کردن نوشته است. آن جا که مي گويد: «سخن هر چه گويي همه راست گوي / متاب از ره راستي هيچ روي» حتماً به آثاري مثل سياست نامه خواجه نظام الملک که به تعبير يک استاد دانشگاه بايد هر سياستمداري بخواند، سري زده اند. قابوس نامه و گلستان و بوستان را خوانده اند که آداب معاشرت را به ما مي آموزند.اين روزها مردم محک مي زنند خود را به رأيي که داده اند، به اين که رأي به صواب بوده است يا نه. اين روزها فرزندان ما مي بينند که رئيس مجلس چونان يک معلم کلاس مدام نمايندگان را به نظم دعوت مي کند. اين روزها مي توان ديد و شنيد که استدلال ها چقدر محکم است و قول ها چقدر سديد و قوي.
بي گمان وقتي از شهيد مدرس به عنوان الگوي نمايندگي ياد مي شود و عکس بزرگي از اين شهيد در مجلس نصب شده است و بسيار نمايندگان از نام و کلام او بهره مي گيرند و گاه هزينه مي کنند، بر اين نکته واقفند که اگر تنها به اين کلام او بسنده کنيم که «سياست ما عين ديانت ماست» مي توان باور کرد که يک نماينده به عنوان يک فرد سياسي آن هم در يک پايگاه سياسي بايد «ديانت» را سرلوحه رفتار و گفتار خود قرار دهد و چه نکته اي بارزتر براي ديانت از مودب سخن گفتن و نظم و انضباط داشتن و انصاف در حرف زدن.به هر حال در اين چنين فرصت هايي که صدا و سيما نيز به خوبي براي عموم مهيا مي کند نمايندگان مجلس شوراي اسلامي در معرض نگاه موکلان خود قرار مي گيرند تا ادب گفتار و ادب کردارشان را به داوري بنشينند و از آن سو هم باور کنيم که به شأن مجلس تا کجا حرمت گذاشته مي شود و کدام نماينده اين شأن را پاس مي دارد و کدام نماينده به آن اعتنايي نمي ورزد و قطعاً اين فرصت ها ميزان مسئوليت موکلان را در انتخاب نمايندگاني هم سنگ و هم شأن مجلس بالاتر خواهد برد.
جلسه ماهانه نقد و پژوهش حوزه هنري مشهد، شامگاه سيزدهم اسفند يک رونمايي ويژه داشت، رونمايي از گزيده اشعار استاد محمدباقر کلاهي اهري با عنوان «شاعري به اين تنهايي» که محمدسعيد شاد دست به انتخاب آن زده بود. کاري از انتشارات سپيده باوران با طراحي روي جلد رضا فردوسي و صفحه آرايي محمدکاظم کاظمي.
سالن اشراق گرچه جمع و جور است اما همان تعداد صندلي احتمالاً ۱۰۰نفره پر شده بود. کاظمي و رفيعا به عنوان مجريان مشترک اين مراسم، سخنراناني را براي اظهارنظر دعوت کردند که جواد کليدري نخستين آن ها بود. کليدري با اشاره به اين که اساساً چاپ گزيده آثار نشان دهنده روند کاري يک شاعر است، افزود: شعر خوب ساختارمند است و شعر کلاهي خوب است چون ساختارمند است. عمدتاً شروع و پايان ساده اي دارد و در ميانه به اوج مي رسد گرچه اشعاري هم دارد که پايان غافلگيرکننده دارد. برخي از اشعار اين شاعر از يک عاطفه خصوصي برخوردار است و تاريخ مصرف دارد ولي بيشتر آن ها به يک عاطفه اجتماعي برمي گردد چون از متن زندگي انسان گرفته شده است. کليدري به زبان استاد کلاهي هم گريزي زد و گفت: زبان شعر کلاهي سالم و اديبانه است. او سال هاست که زبان را به خدمت گرفته است و در انتخاب کلمات وسواس ندارد و خساستي در گزينش کلمات از خود نشان نمي دهد. مجيد نظافت هم اول از ظاهر و باطن پيراسته اين گزيده گفت و از اين که نه استاد کلاهي و نه شاد مقدمه اي بر آن ننوشته اند گلايه کرد. نظافت در ادامه به دلايل ماندگاري کلاهي اشاره کرد و افزود: يکي از دلايل ماندگاري استاد همين اشعار اوست و ديگر اين که هيچ گاه شاعر مناسبتي نبوده است. شعر او هر چند اجتماعي است اما در ورطه مناسبتي چنان که امروزه برخي شاعران افتاده اند، نيفتاد.
استاد افضلي از دوستان ديرين استاد کلاهي به دليل آشنايي اش با او به نکات ديگري اشاره کرد. او از کلاهي به عنوان شاعري ياد کرد که اهل کلمه و کلام است. به تعبيري با کنکور وارد شعر شده است. غزل ها و قصايدش توانايي او را نشان مي دهد. تاريخ دان است و اهل مطالعه. شاعري است موفق چون تاثيرگذار بوده است. ما خوشحاليم که در خراسان در شعر سپيد و مدرن کلاهي را داريم که حتي استاد شفيعي کدکني هم او را قبول دارد و نيز او شاعري است که تقليد نمي کند و شعر او تجربه هاي شخصي اوست.
ابوطالب مظفري برعکس استاد افضلي از اين که چندان با استاد کلاهي آشنايي ندارد گفت و شعر او را شعري ساده و در دسترس دانست اما تاکيد کرد که کلاهي از جمله افرادي است که علم و دانايي او بر سنگيني او نيفزوده بلکه او را متواضع تر کرده است و بايد چونان دانشجوي صبوري باشي تا به عمق دانش او دست يابي. مظفري شعر پس از نيما را به دو فصل اجتماعي و مفهوم گرا و شاعرانگي تقسيم کرد و گفت: شعر کلاهي هم شاعرانگي خوبي دارد و هم اجتماعي و عاطفي و مفهوم گراست.
رضا ياوري هم از کلاهي اهري به عنوان شاعري ياد کرد که با وجود تکنيک ها و بازي هايي که در دهه ۷۰ وجود داشت، راه خودش را رفت و در جريان ريتم بازي هاي دهه هفتاد نيفتاد. ضمن اين که ريتم ادبيات را هم دنبال کرد، از اين رو او شاعرتر است. به گفته ياوري، کلاهي اول براي خودش شعر مي گويد بعد براي پيرامونش و او کسي است که به تلفيق انسان و جهان پيرامون خود دست يافته ضمن اين که سير ادبي را هم با همه منطقي که دارد، طي کرده است.
اسماعيل بختياري که در جلسه نبود، دست نوشته اي را براي خواندن فرستاده بود که قاسم رفيعا خواند. بختياري کلاهي را نيماي شعر خراسان معرفي کرد. به گفته او شعر کلاهي قدمي فراتر از نئوکلاسيک در شعر مشهد است و کمتر شاعري را در جغرافياي خراسان مي توان يافت که از او تاثير نگرفته باشد.
محمدکاظم کاظمي قبل از اين که گزينش گر اين مجموعه يعني محمدسعيد شاد را دعوت کند، گفت: مدت هاست که از کارهاي کلاهي بي بهره بوده ايم و برخي از اشعار او پيدا نمي شد و اين کار ما را دوباره با گزيده اي از اشعار کلاهي آشنا کرد که آرايش خوب کتاب و خوش منظر بودن آن هم نقطه قوت ديگر اين کتاب است.
محمدسعيد شاد از پرمخاطب بودن شعر کلاهي گفت و اين که امروز شاعران زيادي به وجود کلاهي مي بالند. شاد با اشاره اي به روند چاپ اين کتاب گفت: کلاهي هرگز در گونه اي از شعر متوقف نشده است. او نوآوري هاي زيادي دارد و نوآوري هاي او کاملا اصيل است چرا که او در زمينه هايي مثل موسيقي، سينما، ادبيات و تاريخ اطلاعات خوبي دارد. من خوشحالم که او هيچ گاه بازارياب اشعار خودش نشد و شان شاعري را حفظ کرد تا ديگران به شعر او رجوع کنند و درگير برخي بازي ها نشد. در پايان قبل از رونمايي کتاب، کلاهي به طور خلاصه از خيلي ها تشکر و توصيه کرد که شاعران قدر هم را بدانند. مهربان تر باشند و از بودن با هم لذت ببرند. او بر تداوم اين جلسات تاکيد کرد تا جوانان را بر سر شوق آورد و همدلي را بيشتر کند. با اين حال او گفت: شعر من ديکته بي غلط نيست و خود من گاه بر برخي اشعارم شوريده ام.
شامگاه جمعه چهارم اسفند است و من که مثل همه روزنامه نگاران جمعه هم سر کارم، خسته از يک کار روزانه اما از روي علاقه اي که دارم مي خواهم شاهد يک برنامه هنري باشم. با اندکي تاخير برنامه ساعت نوزده و ۱۰ دقيقه شروع مي شود که البته با سنت تاخيرهاي اين گونه برنامه ها اصلاً تاخير به حساب نمي آيد. مجري متني طولاني را مي خواند، شايد براي شروع کمي خسته کننده است. کيارنگ علايي، دبير جشنواره است، مي آيد و گزارشي مي دهد از اين که ۷۵۴۰ عکس از ۸۰ شهرستان به جشنواره رسيد. از داوران گفت که ابراهيم بهرامي، اسماعيل عباسي، کريم ملک مدني، ساعد نيک ذات و پيمان هوشمندزاده در بخش مستند و آزاد، علي خدايي، مصطفي مستور و پيمان هوشمندزاده در بخش عکس نوشت و اکبر عالمي در بخش ويرايش تصويري بودند.از خيلي ها تشکر کرد و سپس از سختي هاي داوري گفت. نمي دانم دعا کرد يا نفرين وقتي گفت: خدا کند يا داور يک جشنواره شويد يا دبير! آرزو کرد خدا کند بيماري حسادت از جمع هاي هنري رخت بربندد و زماني برسد که اگر کسي کاري کرد احساس تنهايي نکند. هادي مظفري، مدير امور هنري شهرداري مشهد هم يک شعر خواند و يک متن تقريباً طولاني. او ولي يک حرف قشنگي هم زد وقتي گفت ما شرقي ها آدم هاي خاطره بازي هستيم و دوست داريم سال ها بعد خيابان ها و ميدان هاي ديروز شهرمان را ببينيم و با خاطراتمان لذت ببريم.به گفته او در سال ۸۷ متوجه شدند مشهد بايگاني عکس خوبي ندارد اين بود که جرقه اين جشنواره زده شد. مجري، مهندس پژمان شهردار را براي سخنراني دعوت کرد که او نيامد و سخني نگفت تا احتمالا ريتم مراسم تندتر شود. مجتبي خاتمي به عنوان قائم مقام دبير هم از خدايي ياد کرد که همواره لطفش شامل حال جشنواره بوده است.اين جشنواره يک نوبرانه هم داشت و آن بخش عکس نوشت بود. سه نفر هم آمدند روي صحنه تا داستانکي که روي عکس نوشته بودند را براي حاضران بخوانند.
علي خدايي، از داوران بخش عکس نوشت قرار شد بيانيه داوران اين بخش را بخواند که ملاحظه زمان را کرد و نصف و نيمه چند خطي از بيانيه را خواند و رفت. دکتر اسماعيل عباسي که در فتوژورناليسم صاحب نظر است و از داوران بخش آزاد و مستند هم بيانيه اين بخش را کامل خواند و البته گفت اين جشنواره به يکي از جشنواره هاي معتبر عکس در کشور تبديل شده است.اين آيين پاياني چند نماهنگ هم داشت که مجري به آن کليپ مي گفت و علايي گفته بود بگويد ويدئو ولي اي کاش براي واژه هايي که معادل فارسي داريم، حتماً معادل فارسي اش را به کار ببريم.در فواصل برنامه عکس هاي زيادي را از برابر ديدگان حاضران گذراندند که به اندازه رفتن به يک نمايشگاه عکس مي ارزيد. با خودم فکر مي کنم قطعاً وقتي اين عکس ها سال ها بعد ديده شود قدر و اهميت اين جشنواره مشخص مي شود و آن وقت معلوم مي شود دست اندرکاران آن چه کار بزرگي کرده بودند. جشنواره ضمن يادآوري مجموعه عکس هاي سه دوره گذشته از کتاب دوره هاي چهارم و پنجم هم رونمايي کرد و در پايان برگزيده ها جوايزشان را همراه با طاووسي که نشان جشنواره بود دريافت کردند. راستي قبل از اين که اسامي برگزيدگان را ببينيم و بخوانيم بد نيست بگويم اين جشنواره ابتکار شهرداري مشهد، معاونت فرهنگي اجتماعي و مديريت امور هنري اين شهرداري است.ضمناً مظفري يک نکته مهم ديگر هم گفت و آن اين که تاکنون ۲۵هزار فريم عکس از مشهد در اختيار شهرداري است و اين يعني يک بايگاني مهم.
در بخشي از جشنواره به پاس قدرشناسي از همراهي هاي خالصانه و دلسوزانه در برگزاري پنجمين جشنواره ملي عکس مشهد، يک يادمان طاووس به همراه لوح تقدير به «فاطمه انتظار» اهدا شد.
همچنين اعضاي هيئت داوران جشنواره در بخش «عکس نوشت»، ضمن اهداي جايزه به «محسن اکبرزاده» از «اصفهان» و «سجاده آورند» از «شيراز»، جايزه نقدي خود را به همراه ديپلم افتخار به «هانيه سلامي» از «مشهد» اهدا کردند. اعضاي هيئت داوران جشنواره در بخش «ويرايش تصوير» نيز ضمن اهداي لوح تقدير به «سيدعلي حسينيان نسب» از «مشهد»، جايزه خود را (شامل ديپلم افتخار و جايزه نقدي) به «احسان قنبري فر» از «شيراز» اهدا کردند.
جوايز اعضاي هيئت داوران جشنواره در بخش «آزاد» (شامل ديپلم افتخار به همراه طاووس جشنواره و ۱۰ميليون ريال وجه نقد) به «فردين نظري» از «تهران»، «محمد بنيامين پارسا» از «تهران» و «سپيده گندمي» از «مشهد» اهدا گرديد. جوايز اعضاي هيئت داوران جشنواره در بخش «مستند» (شامل لوح تقدير به همراه ۳ميليون ريال وجه نقد) به «مهدي جهانگير» از «مشهد»، «سيدعلي هاشمي» از «بندرعباس»، «احسان قنبري فر» از «شيراز»، «مهناز جلالي» از «تربت حيدريه» و «اميد سريري» از «مشهد» اهدا شد. جوايز اعضاي هيئت داوران جشنواره در بخش «عکس هاي مستند شهري» (شامل ديپلم افتخار به همراه طاووس جشنواره و ۱۲ميليون ريال وجه نقد) نيز به «اميد سريري» از «مشهد»، «جاويد تفضلي» از «تهران»، «حميد سبحاني از «مشهد»، «محسن مقدادي» از «بشرويه» و «محمدعلي رضايي» از «مشهد» اهدا گرديد.
هديه ويژه «موسسه آفرينش هاي هنري آستان قدس رضوي» به همراه دو جايزه ۵ميليون ريالي نيز به «حسين کامشاد» از «مشهد» و «سيدعلي حسينيان نسب» از «مشهد» اهدا شد.
اين مراسم ۱۵دقيقه مانده به ساعت ۲۲ تمام شد.
خبر درگذشتش را هم که شنيدم ياد «گل آقا» افتادم. اصلا نمي شود چهره حبيبي را ديد و يا نام او را شنيد و ياد «گل آقا» و کيومرث صابري نيفتاد. صابري سال ها بود که با دکترحبيبي سر و سري داشت. يادم مي آيد يک روز در صفحه اول گل آقا، کاريکاتوري کشيده شده بود و گربه اي را نشان مي داد که چند مجله «گل آقا» را نگاه مي کرد ولي از قضا در آن چند شماره عکس حبيبي در روي جلد نبود و گربه با حيرت تمام مي پرسيد: «پس حبيبي کو؟»
گويا گل آقا بدون حبيبي معنا و مفهوم نداشت. آيا اين براي سنجش متانت، بزرگي، گذشت، خويشتنداري و شکيبايي و در عين حال ميدان دادن به طنز کافي نبود؟
به راستي چقدر مداراي مردي در جايگاه و قدرتي که زنده ياد دکترحبيبي داشت، براي ديگران الگوست. وقتي او سوژه اول «گل آقا» بود و هيچ گاه از تندي نيش هاي همواره شاغلامي و گل آقايي در امان نبود و اخم به چهره نمي آورد، چقدر مي توانست ميدان بدهد به طنزنويسان تا اميدوارانه و بي دغدغه عيب ها را ببينند و به تازيانه طنز بگيرند و چقدر ظرفيت و آستانه تحمل مديران را بالا مي برد. حبيبي البته خودش هم دستي در شعر و شاعري داشت و گاهي با اسم مستعار «بنده خدا» براي اين نشريه شعري مي فرستاد. حضور زنده ياد حبيبي چنان در گل آقا مشهود بود که کتابي با عنوان «دکترحبيبي در گل آقا» منتشر شد. در اين کتاب گزيده اي از ۱۲سال کاريکاتورهاي روي جلد گل آقا که حبيبي جلدنشين آن بود چاپ شده است. يادش گرامي
خبر درگذشتش را هم که شنيدم ياد «گل آقا» افتادم. اصلا نمي شود چهره حبيبي را ديد و يا نام او را شنيد و ياد «گل آقا» و کيومرث صابري نيفتاد. صابري سال ها بود که با دکترحبيبي سر و سري داشت. يادم مي آيد يک روز در صفحه اول گل آقا، کاريکاتوري کشيده شده بود و گربه اي را نشان مي داد که چند مجله «گل آقا» را نگاه مي کرد ولي از قضا در آن چند شماره عکس حبيبي در روي جلد نبود و گربه با حيرت تمام مي پرسيد: «پس حبيبي کو؟»
گويا گل آقا بدون حبيبي معنا و مفهوم نداشت. آيا اين براي سنجش متانت، بزرگي، گذشت، خويشتنداري و شکيبايي و در عين حال ميدان دادن به طنز کافي نبود؟
به راستي چقدر مداراي مردي در جايگاه و قدرتي که زنده ياد دکترحبيبي داشت، براي ديگران الگوست. وقتي او سوژه اول «گل آقا» بود و هيچ گاه از تندي نيش هاي همواره شاغلامي و گل آقايي در امان نبود و اخم به چهره نمي آورد، چقدر مي توانست ميدان بدهد به طنزنويسان تا اميدوارانه و بي دغدغه عيب ها را ببينند و به تازيانه طنز بگيرند و چقدر ظرفيت و آستانه تحمل مديران را بالا مي برد. حبيبي البته خودش هم دستي در شعر و شاعري داشت و گاهي با اسم مستعار «بنده خدا» براي اين نشريه شعري مي فرستاد. حضور زنده ياد حبيبي چنان در گل آقا مشهود بود که کتابي با عنوان «دکترحبيبي در گل آقا» منتشر شد. در اين کتاب گزيده اي از ۱۲سال کاريکاتورهاي روي جلد گل آقا که حبيبي جلدنشين آن بود چاپ شده است. يادش گرامي
خدا بيامرزد استادصديقي را که مجسمه بلندقد حکيم توس را براي نصب بر بلنداي ميدان فردوسي تهران ساخت تا اين مرد خراساني بام تا شام اوضاع را به خوبي بپابد و قدردان کساني باشد که هوشمندانه نامش را بر اين ميدان و خيابان نهاده اند. البته آن حوالي يعني کمي اين طرف و آن طرف خيابان فردوسي بيشتر شبيه مجمع شاعران شده است و نام منوچهري، حافظ و ناصرخسرو هم اين روزها خيلي بر سر زبان هاست و کمتر کسي است که سراغي از آن ها نگيرد. برخي گمان مي کنند نام شاعران فقط بايد در محيط هاي ادبي و دانشگاهي شنيده شود در حالي که امروزه علاوه بر اهالي علم و ادب، سياسيون و اقتصاددانان و گهگاهي هم قاچاقچيان محترم! چشم شان به خيابان فردوسي و ناصرخسرو و منوچهري و حافظ است چرا که شايد نبض زندگي همه ما در همين محدوده مي زند. اين روزها خيلي ها صبح علي الطلوع که از خواب بر مي خيزند اول حال فردوسي و ناصرخسرو را مي پرسند. امروز ديگر قهرمان حکيم فردوسي که حالا آنلاين و «به روز» شده است نه رستم که جمشيد بسم ا... است، کسي که به قول بعضي ها ميدان دار اين رزمگاه است و چارپايه او که يا در راسته فردوسي بر پا مي شود يا منوچهري، تعيين کننده است. امروزه جاي گرز گران رستم اين «ارز گران» هر روز به کاخي بلند تبديل مي شود و ز باد و ز باران هم گزندي نمي يابد. حافظ شيرين سخن هم از اين ميانه طرفه اي برگرفته است و تالار بورس که در خيابان حافظ قرار دارد بعضي ها را حافظ شناس کرده است و احتمالا قبل از خريد و فروش سهام فالي هم به ديوان خواجه شيراز مي زنند تا ببينند ماه مرادشان از افق طالع مي شود يا نه. خيابان منوچهري هم هرچند بيشتر بازار عتيقه است و گاه يک تاريخ را مي شود در آن پيدا کرد اما راسته دلارفروشانش مثل فردوسي خوب سکه است. ناصرخسرو حکايت ديگري دارد، قول معروفي است که خيابان «ناصرخسرو» هنوز داروخانه بزرگ ايران است. البته اگر خود حکيم ناصرخسرو هم امروز بود قطعا همان گونه که وقتي به بازار مکه رسيد آن را «سوق العطار» ناميد و گفت: «بناهاي نيکوست و همه دارو فروشان باشند...» براي خيابان خودش در دل تهران هم اين توصيف را به کار مي بست که خيلي هم زيبنده است. شک ندارم کسي که اين نام را بر اين خيابان نهاده است لااقل سفرنامه ناصرخسرو را ورقي زده و اشعاري را گذرا نگاهي کرده و مي دانسته است اين «حکيم» در اغلب علوم نقلي و عقلي زمان خود استاد بوده است از جمله طب و پزشکي. همچنان که نام فردوسي زيبنده اين خيابان و ميدان است چون الحق که کارزار بالا و پايين رفتن ارز و دلار يادآور چکاچک شمشيرها در داستان هاي شاهنامه است. اين همه به مفاخر توجه مي شود آن وقت ما مي ناليم که چرا مفاخر را فراموش کرده ايم.
به نظر مي رسد پاسخ به اين چراها و بسياري ديگر از بداخلاقي ها ريشه يابي عميق و ژرفي را مي طلبد که کم کاري برخي مراکز ذي ربط، بداخلاقي برخي افراد که گمان نمي رود خود بر طبل بداخلاقي بکوبند اما گاه چشم بر اصول اخلاقي مي بندند، به حاشيه رانده شدن موعظه در آيين هاي عزاداري و تاکيد بر مداحي محوري و چندين و چند دليل و علت ديگر مي تواند ما را براي رسيدن به پاسخ اين چراها رهنمون باشد.
برف که می بارد
کلاغ ها
تنهایی نیمکت را پر می کنند
روزی که ما
زیر یک چتر فقط قدم می زنیم
****
باران که می بارد
پاییز خیس می شود
و درخت
دلتنگی هایش را
با کلاغی تقسیم می کند
که وفا دارتر از همیشه
سپیدار را تنها نمی گذارد
****
چشمانت
قاب نگاهم را
کامل می کند
وقتی قرار است
دیوار
ما را به هم برساند
بیتي دارد نظيري نيشابوري که مي گويد:
در پيري از هزار جوان زنده دل تريم
صد نوبهار رشک برد بر خزان ما
در آن صبح دل انگيز و زيباي پاييزي پارک ملت باورم شد که اين بيت نظيري نيشابوري چندان هم دور از واقعيت نيست. آن خانم گرچه شايد ۷۰ سال کم و بيش سن داشت اما به دل از هزار جوان زنده تر بود و در آن صبح پاييزي و برگ ريزاني که سنگفرش خيابان ها و چمن ها را پوشيده بود، صد نوبهار رشک مي برد به زنده دلي او. آن خانم به گرمي رهگذران را درودي مي گفت و صبح بخيري که نشان از شادمانگي جان او داشت. اما آن چه مرا به نوشتن اين «درنگ» واداشت فقط اين نبود. آن خانم آمده بود تا در آن صبح خنک کمي هم به فکر گربه ها و کلاغ ها باشد.رهگذران حيرت کرده بودند وقتي مي ديدند اين خانم با چنين روحيه اي شادمانه براي گربه ها و کلاغ ها آشغال گوشت آورده است و نزديک به ۳۰ گربه و کلاغ بي هيچ واهمه اي آرام و سر به زير گرد او جمع شده بودند و ميل مي فرمودند صبحانه اي لذيذ و آماده را.من البته مثل هميشه دير رسيدم و فقط چند دقيقه آخر اين ضيافت پاييزي را شاهد بودم و دريغم آمد به جاي گرفتن عکس و ضبط يک فيلم ناقص و ضعيف، همان دو- سه دقيقه را تماشاگر نباشم. به راستي در گوشه گوشه زندگي مان لحظه هاي نابي براي ديدن و حرف هاي خوبي براي شنيدن هست اگر...
نمي دانم چرا انگشت به دهان مانديم؟ چرا کاري که «کره اي»ها کردند برايمان شگفت انگيز بود؟ مگر نظافت کردن و پاکيزگي اين همه تعجب برانگيز است؟ مگر اسلام اين همه از پاکيزگي سخن نگفته است؟ مگر سخنرانان هزاران بار اين نکته ها را در سخنراني هايشان برايمان نگفته اند؟ مگر صدها کتاب در اين باره ننوشته ايم؟ مگر بودجه هايي تعريف نکرده ايم؟ مگر کلي شعر در ديوان شاعران ما در اين باره ديده نمي شود؟ مگر از همان دوران کودکي فرزندانمان را امر به پاکيزگي نمي کنيم؟ مگر شهر ما، خانه ما نيست؟ مگر هميشه جايزه اخلاق و جام اخلاق نمي دهيم؟ حتما يادمان هست سالي که «کره اي»ها به عنوان چهارتيم برتر جام جهاني شناخته شدند فقط در پياده روها شادي مي کردند و اصلاً به خيابان نريختند تا رفت و آمد شهري مختل شود؟ پس مشکل کجاست که ما با اين همه ظرفيت ها و پشتوانه هاي فرهنگي يک حرکت ساده و طبيعي چند کره اي در ورزشگاه آزادي براي ما جالب و شگفت انگيز مي نمايد؟چرا «اخلاق» هم چنان گمشده ماست؟ چه کساني مقصرند؟ پس چرا اين همه هزينه ها براي فرهنگسازي در رعايت هنجارهاي فردي در اجتماع جواب نمي دهد؟ همان حداقل آيات و احاديث و حکايات اخلاقي که در کتاب هاي درسي برايمان آورده اند و خوانديم، مي توانست کافي باشد و دستمان را بگيرد؛ پس بگرديم دنبال علت ها و دلايل آن.البته يک نکته را نبايد فراموش کرد و آن نکته اين که «اخلاق» يک زنجيره درهم تنيده است، نمي شود دروغ بگوييم ولي غيبت نکنيم، نظافت را رعايت کنيم ولي تهمت بزنيم، خوب رانندگي کنيم ولي انضباط کاري نداشته باشيم، حق ديگران را پايمال کنيم ولي عبادتمان به موقع و سر وقت باشد؟ اگر موازين اخلاقي و رهنمودهاي بزرگان را به درستي به کار ببنديم و قبل از شنونده، گويندگانمان در عمل پيشتاز باشند و به طور متوازن جامعه را به سمت و سوي هنجارهاي اخلاقي بکشانيم، مي توانيم اميدوار باشيم که جامعه اي به هنجار و اخلاقي داشته باشيم. بايد باور کنيم «دو صد گفته چون نيم کردار» نيست. پس خيلي تعجب نکنيم از اين کار کره اي ها بلکه تعجب کنيم از خودمان که با اين همه داشته هاي فرهنگي چرا ما پيشگام نيستيم؟... همين
در خبرها آمده است که ترکيه بنا دارد خانه مولانا را در افغانستان بازسازي کند و براي اين هدف گروهي هم اکنون در حال تعمير اين خانه در بلخ هستند. از قرار معلوم بناست اين مکان به «مرکز فرهنگي مولانا» تبديل شود تا در کنار ساخت مسجد و سالن همايش، تورهاي گردشگري نيز در اين مکان راه اندازي شود. البته ترکيه سال هاست قونيه را به مرکز بزرگ گردشگري تبديل کرده است و درآمد خوبي از اين راه به دست مي آورد. گفته مي شود قونيه سالانه ميزبان دو ميليون گردشگر است و تنها در بزرگداشت مولانا که هر ساله برگزار مي شود، دو ميليارد دلار درآمد کسب مي کند. ترکيه در سال ۲۰۰۷ميلادي که آن را سال مولانا معرفي کرده بود، تلاش زيادي براي معرفي مولانا و قونيه به جهان کرد. سکه به نام مولانا زد، مد لباس مولانا طراحي کرد، ساخت فيلم سينمايي مولانا را در برنامه هاي خود قرار داد، سوت حرکت قطار مولانا به شهرهاي اروپا را به صدا در آورد، ترجمه شعر مولانا را به سياستمداران جهان هديه داد و آن چه در توانش بود براي معرفي مولانا و قونيه به عنوان يکي از جاذبه هاي گردشگري ترکيه به کار بست. البته اين حرف ها گرچه ممکن است تکراري باشد ولي چون در آستانه روز بزرگداشت مولانا - هشتم مهر- هستيم چندان دور از انتظار نيست که هم يادي کرده باشيم از شاعر بزرگ پارسي گو مولاناي عزيز و هم همت کشورهايي مثل ترکيه را پيش چشم آوريم و ببينيم که ديگران براي آن چه اصالتاً متعلق به آن ها نيست چه مي کنند و حاضرند در سرزمين مادري مولانا يعني - بلخ - سرمايه گذاري کنند اما ما حتي در مشهد که امروز در خراسان بزرگ شهري بدين کلاني وجود ندارد، ميدان و خيابان و نمادي به نام او نداريم. نمونهديگرش خانه فردوسي است که ويرانه اي بيش نيست، جايي که اثري از آباداني در آن ديده نمي شود و سال هاست دلسوزان مي گويند اين خانه را به مکاني براي گردشگران تبديل کنيم اما کو گوش شنوا. همين چندي پيش - نوزدهم تير - ويژه نامه اي چاپ کرديم با عنوان «قصه توس» که دوستداران مي توانند قصه غم انگيز اين خانه را در آن جا بخوانند. اگر سري به کشورهاي ديگر بزنيم به خوبي ميبينيم خانه نويسندگان و شاعراني مثل: ويرجينيا ولف، همينگوي، کريستين اندرسن، فاکنر، فيتز جرالد، مارک تواين، کافکا، گوته، پوشکين و دهها شخصيت ديگر امروز مراکز مهم گردشگري و فرهنگي است در حالي که خانه فردوسي بزرگ ما يک ويرانه است!گاهي آدم وسوسه مي شود و آرزو مي کند اي کاش فردوسي و خانه او هم در بيرون از اين مرز و بوم بود تا دست کم کسي پيدا مي شد دستي به سر و رويش ميکشيد. و گاهي چنان نااميد ميشويم که بايد به مسئولان فرهنگي بگوييم گرچه «ما را به خير تو اميدي نيست» اما دلتان به حال داشتههاي فرهنگي بسوزد و قدر بدانيد.
۱۰ سال گذشت از روزي که اعلام شد ۲۷ شهريور روز شعر و ادب است. روز شعر و ادب را آن روز يکي از نمايندگان مجلس که از قضا نامش هم «شعردوست» بود، اعلام کرد. البته شعردوست از روز بزرگداشت استاد شهريار هم گفت، چون ۲۷ شهريور روز درگذشت استاد شهريار هم هست. از آن روز تاکنون نسبت به اين روز حرف و حديث هاي مختلفي مطرح شده است، برخي به شدت انتقاد و اعتراض کردند و برخي به گونه اي ديگر راهکار اصلاحي داشتند. اما آنچه مهم است اين که اين روز پس از ۱۰ سال هنوز از طرف جامعه ادبي چندان شناخته شده نيست و اتفاقات مهمي که بايد در آن شاهد باشيم، نمي افتد.واقعيت ماجرا اين است که بايد براي ۲۷ شهريور دو مناسبت جدا از هم قائل باشيم، يکي روز بزرگداشت شهريار و ديگري روز شعر و ادب. بي گمان مناسبت اول يعني روز بزرگداشت شهريار، انتخابي بايسته و شايسته است، چرا که شهريار ملک سخن از نام آوران ادبيات معاصر و از سرآمدان غزل است. او علاوه بر تسلط به شعر و غزل فارسي به زبان آذري نيز منظومه گرانسنگ و شاهکاري چون «حيدربابا» را سروده است که براي اثبات استادي شهريار کافي است.
از اين رو شايد پيش از اين بايد براي روز بزرگداشت شهريار انتخابي صورت مي گرفت گرچه يک اشکال بزرگ براي نام گذاري روز شهريار وجود دارد که اي کاش از نگاه نامگذاران پنهان نمي ماند و به جاي روز درگذشت، روز تولد شهريار را براي بزرگداشت او برمي گزيدند تا درگذشت او بر شادمانگي اين روز سايه نيفکند.
روز شعر و ادب در اين ۱۰ سالي که گذشت هم چنان بحث برانگيز بوده است. از شاعران گرفته تا برخي مسئولان نسبت به اين نامگذاري نقطه نظرات مختلفي داشتند. برخي معتقد بودند بايد روز شعر و ادب منتسب به يکي از قله هاي شعر فارسي مثل فردوسي و حافظ و سعدي باشد که از جمله آن ها عليرضا قزوه بود البته قزوه از شهريار اين گونه ياد مي کند که: «اگر در ميان شاعران معاصر چهره اي را در نظر بگيريم که در فضاي شعر نو و سنتي آثاري دارد، شهريار گزينه خوبي است چرا که او علاوه بر پرداختن به شعر کهن به ادبيات معاصر و نيمايي نيز نظر داشت و آن را تشويق و تجربه اندازي مي کرد»، با اين حال او در گفت وگويي که سال ۸۳ با فارس داشت تاکيد کرد که: «اگر انتخاب روز شعر و ادب فارسي منوط به تمام دوران ادبيات کلاسيک کشورمان بود، هيچ شاعري بهتر از فردوسي شايسته اين عنوان نبود، چرا که جنبه ملي در آثار فردوسي بيشتر است و با نظرسنجي از استادان و شاعران و نويسندگان کشورمان اگر اين نتيجه حاصل شد که روز شعر و ادب فارسي روز فردوسي باشد، فکر مي کنم اين عنوان را مي توان در تقويم با نام فردوسي قرار داد.» البته برخي مسئولان هم حرف هايي داشتند مثلا محسن پرويز که در سال هاي گذشته معاون فرهنگي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي بود، اعتقاد داشت: «به دليل اين که اهتمام شايسته اي به روز شعر و ادب فارسي صورت نگرفته، بزرگداشت اين روز هر سال کمرنگ تر از سال قبل برگزار مي شود.»
اساسا نامگذاري ها خيلي با نظرسنجي همراه نيست اين اشکال در همين چند ماه گذشته براي روز ادبيات کودک هم افتاد و شاعران و نويسندگان کودک از اين که بدون نظر آن ها روزي به عنوان روز ادبيات کودک انتخاب شده است گلايه مند بودند، درست همانند روز ملي شعر و ادب فارسي، اما به هر حال به نظر مي رسد با توجه به گذشت ۱۰ سال از نامگذاري اين روز و اين که ما يادروزهايي براي شاعران بزرگ مثل فردوسي، خيام، حافظ، عطار، مولانا و سعدي داريم. ديگر نمي توان به تغيير روز ملي شعر و ادب اميدوار بود. گرچه وقتي عنوان «شعر و ادب» را انتخاب مي کنيم، قطعاً حوزه ادبيات داستاني را نيز شامل مي شود و واژه «ادب» در گستره ادبيات فارسي مفهومي فراتر از شعر را دربر مي گيرد، بنابراين آنچه در اين سال ها در روز شعر و ادب جدي گرفته شده است معطوف به حوزه شعر است و ادبيات داستاني ديده نشده است که اگر در نگاه نامگذاران اين روز «ادب» معنايي مترادف با شعر داشته است، بايد به درستي تبيين مي کردند تا گستره آن مشخص مي شد اما در نگاه نخست به نظر مي رسد وقتي واژه «ملي» پيشوند «شعر و ادب» مي شود گستره معنايي و جغرافياي تاريخي آن ادبيات کهن و معاصري را شامل مي شود که در آن هم شاهنامه است و هم سفرنامه ناصرخسرو و هم تاريخ بيهقي و هم حافظ و صائب و شهريار و فروغ و سپهري و جلال آل احمد و در روزگار ما قيصر و اوستا و صدها شاعر و نويسنده ديگر. اما امروز مفهوم «شعر» در انتخاب اين روز فراگيرتر است تا «ادب».
از اين مسائل که بگذريم، روز شعر بهانه اي است تا نگاهي داشته باشيم به فضاي شعري کشور به اين که اين «ثروت ملي» در کجا ايستاده است. به نظر مي رسد شعر حرمت مي خواهد، شعر حمايت مي خواهد، شعر فرصت نشر مي خواهد. شاعران بايد مثل فوتباليست هاي ميلياردي در رسانه ملي به حساب بيايند. شعر فقط جشنواره و سکه و لوح تقدير نمي خواهد. شعر جلسات نقد و آموزش مي خواهد. بايد ترجمه شود. بايد صداي شاعران امروز به گوش جهانيان برسد. بايد شعر خوب از بد تفکيک شود. بايد ساده انگاري از حوزه شعر برچيده شود تا هر کسي تصور نکند آن چه مي گويد و مي نويسد شعر است و سريع چاپ کند، آن هم کتاب! و بعد مدعي شاعر شدن و شاعر بودن شود و اين يعني شعر را از اوج به حضيض کشاندن. شعر بايد در صدا و سيما جايگاه ويژه داشته باشد چرا که محور هويت فرهنگي ماست. اين تاريخ پيوسته به پشتوانه شعر به ما رسيده است. جالب است که تا اين سال ها شعر و ادبيات در حوزه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي جايي نداشت تا اين که قائم مقامي تاسيس شد و آن هم ديري نپاييد و به دفتر شعر تغيير جايگاه داد و حال بايد ببينيم اين «دفتر» تا کجا پيش مي رود.
دکتر ميرزا ملااحمد از چهره هاي شناخته شده ادبيات تاجيک و رئيس انجمن دوستي تاجيکستان و ايران است، علاوه بر اين مديريت بخش ايران شناسي و معاونت بخش خاورشناسي آکادمي علوم تاجيکستان را نيز برعهده دارد او هر ازگاهي به ايران مي آيد که در يکي از اين سفرها ميهمان ما در روزنامه خراسان بود. اين استاد البته سابقه تدريس در دانشگاه اصفهان را هم دارد. استاد ملااحمد که عضو اتحاديه نويسندگان تاجيکستان، عضو وابسته آکادمي علوم تاجيکستان و عضو هيئت سردبيري چند نشريه اين کشور است، بيش از ۴۰ کتاب به چاپ رسانده که در آن ها پژوهش هايي در تاريخ، ادبيات، فرهنگ فارسي و تاجيکي را دنبال کرده است. تاريخ ادبيات ايران در قرن هاي ۱۹ و ۲۰، رباعيات خيام، قابوسنامه، غزليات فروغي، برگزيده اشعار شهريار، فرخي، نشاط، پيام اخلاقي فردوسي، سنت هاي پايدار دوران پربار ادبيات، جنگ و صلح در شاهنامه، دانشنامه ادب فارسي و رودکي و سخنوران هم روزگار وي ازجمله آثار اوست. دکتر ميرزا ملااحمد با روزنامه خراسان آشنا بود و مي گفت تاکنون آن را مطالعه کرده است. در اين گفت وگو بحث هايي راجع به زبان فارسي تاجيکي و ادبيات مشترک داشتيم و ساعتي از هم دلي ها و هم زباني ها گفتيم و شنيديم.
***استاد! بيشتر به تدريس مشغوليد تا تحقيق؟
*بيشتر کارهاي پژوهشي و تحقيقي را دنبال مي کنم.
***در انجمن دوستي ايران و تاجيکستان هم عضو هستيد. حوزه کار اين انجمن چيست؟
*دو انجمن وجود دارد، انجمن ايران و تاجيکستان و انجمن تاجيکستان و ايران که من در انجمن تاجيکستان و ايران هستم که همکاري هاي فرهنگي را پيگيري مي کند. برگزاري همايش هاي فرهنگي، علمي و ادبي و نيز معرفي بيشتر ايران در تاجيکستان از اهداف اين انجمن است.
***آقاي ملااحمد! با توجه به اين که خط فارسي خيلي در تاجيکستان مرسوم نيست، چگونه مردم کشورتان با متون فارسي آشنا مي شوند؟
*البته اخيرا در نظام آموزشي و تعليمي خط فارسي را هم داريم ولي متاسفانه نسل قبلي مشکل دارند چون با خط سيريليک کار کرده اند. مي دانيد که از ۱۹۲۴ خط فارسي به خط لاتين تغيير يافت ولي از ۱۹۲۹ به خط سيريليک برگشت. خوشبختانه الان دستور داده شده است که خط فارسي را هم جدي بگيريم گرچه قبول دارم که خيلي مشکل است. چون معتقدم خط فارسي هم مشکلاتي دارد.
***البته منتقدان خط همه يک هدف را دنبال نمي کردند؟
*بله در واقع دو گروه بودند، گروهي چون اصلا خط عربي است مي خواستند کلا عوض شود ولي برخي راهکار اصلاحي داشتند. نظر خودم اين است که اصل خط نبايد عوض شود چون ميراث گذشته ما با اين خط به ما رسيده است. ما خودمان نتيجه اين تغيير خط را ديده و تجربه کرده ايم و مي دانيم تغيير خط چه صدمه و زياني به فرهنگ ما زد. بنابراين ما بايد آموزش و فراگيري خط فارسي را آسان کنيم و راه آن اين است که اصلاحاتي انجام شود.
***چه اصلاحاتي؟
*اولا چون مبناي خط فارسي الفباي عربي است، همان حروف عربي باقي مانده است و حروفي با تلفظ مشترک دارد مثل س، ز و ت و چون ما نمي توانيم در وقت تلفظ همان صداها را رعايت کنيم، اين نکته در آموزش - لااقل براي مردم تاجيک- مشکل ايجاد مي کند چون تلفظ با املا تفاوت پيدا مي کند.
مشکل ديگر اين است که در خط فارسي مصوت هاي کوتاه نوشته نمي شود. شايد براي شما خيلي مسئله نباشد ولي براي ما تاجيک ها خيلي سخت و دشوار است. چند املايي بودن برخي کلمه ها مثل اتاق که با «ط» هم مي نويسند از ديگر دشواري هاي فراگيري خط فارسي است. در همين «دستور خط فارسي» که فرهنگستان زبان و ادب فارسي چاپ کرده است در ۱۴۷ مورد به گوناگون نويسي اشاره کرده است. جالب است که بدانيد «گوته» شاعر آلماني وقتي اشعار ترجمه شده حافظ را خواند، شيفته او شد و خواست فارسي ياد بگيرد تا از زبان اصل بخواند ولي در خواندن فارسي با همين مشکل روبه رو شد که نتوانست. در واقع خط مانع شد.
***البته تغيير در مواردي مثل حذف حروف مشترک ما را از گذشته ادبيات و فرهنگمان دور مي کند؟
*ببينيد من معتقدم خط فارسي زيباترين خط جهان است که بر مبناي اين خط هنر خوشنويسي هم به وجود آمده است. من معتقدم بايد تمام حروف الفباي فارسي باقي بماند تا از ابتدا بچه ها در خواندن متون کلاسيک مشکل پيدا نکنند ولي در کاربرد، حروف مشترک حذف شود و يکي از آن ها باقي بماند.
***در هر حال من فکر مي کنم اين مسئله خيلي نمي تواند راه چاره باشد و تجربه ما در ايران نشان داده است که توانسته ايم با اين مشکل کنار بياييم ولي فکر مي کنم مشکل اصلي به زبان برمي گردد از طرفي بحث هجوم واژه هاي بيگانه را داريم و از طرف ديگر فراموش شدن برخي واژه هاي اصيل فارسي. مهم تر از همه موضوع «نحو» است که عموما گرته برداري است و شايد اين موضوع بيشتر به زبان صدمه بزند. مشخصا شما درخصوص ورود واژه هاي بيگانه چه نظري داريد؟
*اين مسئله هميشه مطرح بوده است. هيچ زباني در جهان نيست که خالص و ناب باشد، اما بايد اندازه را نگه داريم چون اگر واژ ه هاي بيگانه زياد شود، زبان اصلي ناتوان مي شود. از طرفي اگر زبان فاقد واژه هاي بيگانه باشد هم نوعي اشکال است. چرا که زنده بودن زبان به وجود واژه هاي بيگانه هم هست مثل کتاب، راديو، پست و... آنچه مهم است اين که در انتخاب واژه هاي بيگانه اول بايد توانايي زبان فارسي را در نظر بگيريم و اگر امکانات زباني اجازه دهد حتما واژه معادل فارسي را جايگزين کنيم مثل همين «پيامک» که هم توانايي زبان فارسي را مي رساند و هم خوش آهنگ و با قانون و طبيعت زبان فارسي نيز هم خواني دارد و يا مثل رايانه و يارانه و امثال آن.
آ***يا شما هم فرهنگستان زبان داريد تا مثل ايران، معادل سازي کند؟
*به تازگي دولت تاجيکستان «کميته دولتي زبان و اصطلاحات» تاسيس کرده است و وظيفه دارد واژه سازي کند ولي چون زبان اداري بيشتر زبان روسي بوده است و برخي کارخانه ها و مراکز نيز هنوز به همان زبان عادت دارند، بنابراين وظيفه اول اين کميته اصلاح زبان از روسي به فارسي است. البته خود من هم پس از فروپاشي شوروي که عضو شوراي شهر دوشنبه شدم در اين زمينه کارهايي کردم. پس ما بايد اول سراغ متون فارسي برويم و واژه هايي که داريم را پيدا کنيم تا در معادل سازي ها به ما کمک کند مثلا ما واژه معادل «گمرک» را در شاهنامه داريم.
*بله، هم باج گير داريم، هم باج خانه.
***البته دکتر انوري هم در فرهنگ سخن آورده است ولي کلمه «باج» کمي بار منفي دارد و نمي توان به جاي گمرک گذاشت چون مفهوم زورگيري از آن استنباط مي شود.
*خب، واقعا يک جور زورگيري است. الان اين واژه در ازبکستان استفاده مي شود و يا مثلا واژه ارتش.
***به نظرم افغان ها به ارتش، «اردو» مي گويند.
*ما هم اخيرا همين ارتش را استفاده مي کنيم ولي به نظر من «سپاه» و «لشکر» بهتر است. براي واژه سازي ما بايد اول سراغ متون فارسي به خصوص شاهنامه برويم.
***در زبان فارسي براي واژه سازي، پسوند ها هم خوب مي توانند نقش بازي کنند.
*دقيقا. مثلا ما الان به لامپ مي گوييم «فروزانک»، يعني از پسوند «ک» استفاده کرده ايم. در بعضي بخش ها مثل بدخشان هنوز واژه هاي اصيل فارسي استفاده مي شود. واژه هايي که رودکي داشت، الان داريم.همين واژه فروزانک را خود مردم ساخته اند.
***به نظر مي رسد بايد يک فرهنگستان مشترک تکليف اين واژه سازي ها را مشخص کند تا هر سه کشور بتوانند در حفظ زبان فارسي کمک کنند.
*کاملا موافقم. البته در اصطلاحات بايد مشترک باشيم ولي در واژه ها مي شود گونه گون بود. الان آقاي دکتر علي رواقي، فرهنگي را در دست کار دارد با عنوان «فرهنگ زبان تاجيکي» که من هم راهنمايي هايي داشتم، در اين فرهنگ که تقريبا ۱۰هزار صفحه است، واژه هاي فارسي ماوراءالنهر را که در ايران يا معني ديگري دارد و يا اصلا در ايران نيست، آورده است.
***براي اصطلاحات مثالي بزنيد.
*مثل کلمه «داستان»، ما به شاهنامه داستان مي گوييم يعني يک اثر منظوم. ولي در ايران داستان به نثر گفته مي شود که ما به نثر کوتاه «حکايت» مي گوييم و به نثر بلند «قصه» و بزرگتر از آن را رمان مي گوييم ولي داستان فقط به اثر منظوم مي گوييم.
***چرا شما از اصطلاح زبان تاجيکي به جاي فارسي استفاده مي کنيد؟
*در زمان شوروي قانون اساسي که تاسيس شد شرطي گذاشتند که استقلال يک جمهوري به اين است که زبان مخصوص خود داشته باشد و با يک کشور هم زبان خارجي همجوار باشد. اين بود که قوم تاجيک زبان تاجيک را انتخاب کرد با عنوان زبان تاجيکي که در واقع فارسي تاجيکي بود. چون تفاوت هايي بين فارسي ايران، تاجيکستان و افغانستان وجود دارد.
***در زمان شوروي هم زبان تاجيکي را داشتيد؟
*بله در مدارس خوانده مي شد، مردم هم آشنا بودند ولي در نظام کارگزاري زبان روسي بود.
***در تاجيکستان هنوز واژه هاي قديمي فارسي استفاده مي شود؟
*بله زبان سغدي، خوارزمي، باختري و امثال آن در کوهستان ها استفاده مي شود که گاه خيلي ها نمي فهمند. اينها منابع خوبي براي زبان امروز است.
***مي خواهم بحث را از زبان به ادبيات بکشانم با اين پرسش که مردم تاجيک چقدر نسبت به ادبيات فارسي آشنايي دارند؟
*خيلي. جالب است که بدانيد در همان زمان شوروي که صددرصد مردم باسواد بودند برخي به برگردان متون فارسي اقدام کردند. مثلا همين شاهنامه فردوسي سه بار به خط سيريليک با شمارگان ۱۰ تا ۲۰ هزار چاپ شد و زود هم فروش مي رفت. اشعار رودکي، گلستان، بوستان، مثنوي، ديوان شمس، ديوان ناصرخسرو، انوري و امثال آن بسيار چاپ شده است.
***در تاجيکستان کدام شاعران بيشتر شهرت دارند؟
*رودکي، فردوسي و حافظ. جالب است که بدانيد در گذشته زير بالين کودک قرآن مي گذاشتند و اگر قرآن نبود، ديوان حافظ مي گذاشتند. حتي در مهريه شاهنامه همراه عروس مي کردند.
***ادبيات معاصر چطور؟
*از آثار ادبيات معاصر، بيش از همه ملک الشعراي بهار مطرح شد، بعد ايرج ميرزا که از شاعران دوست داشتني تاجيک هاست. سعيد نفيسي هم خيلي شهرت دارد. خود من حکايت ها (داستان ها)ي نويسندگان معاصر را به اتفاق يکي از دوستان در دو جلد چاپ کرده ام که از دهخدا شروع کرديم تا ابراهيم گلستان و زود هم فروش رفت. اشعار امثال فروغ و اخوان هم چاپ شده است.
***از کي رابطه هاي ادبي تاجيک ها با ايران جدي تر شده است؟
*ما در زمان شوروي هم کمابيش ارتباط داشتيم ولي پس از انقلاب اسلامي ايران اين رابطه ها به همکاري تبديل شده است.
***ادبيات پس از انقلاب اسلامي چقدر براي تاجيک ها شناخته شده است؟
*متاسفانه، کم به جز افرادي مثل قيصر امين پور که اخيرا دومجموعه از او چاپ شده است.
***از طرف مقابل چطور؟ يعني ادبيات تاجيک به خوبي در ايران معرفي شده است؟
*قبل از فروپاشي شوروي خيلي چشم گير نيست ولي پس از فروپاشي، آثار زيادي از اديبان تاجيک در ايران چاپ شده ولي پراکنده است.
***ظاهراً با دانشگاه فردوسي مشهد و قطب علمي همکاري خوبي داريد؟
*بله، آقاي دکتر ياحقي هميشه از ما براي همايش ها دعوت مي کنند، در مرکز خراسان شناسي که بودند، خيلي به معرفي ادبيات تاجيکستان کمک کردند. الان هم در قطب علمي کارهاي مشترک زيادي داريم.
***سپاسگزارم، استاد!
امروز روز بزرگذاشت ابوريحان بيروني، دانشمند بزرگ ايران زمين است.
نام گذاري يادروزها به نام بزرگان فقط براي درج در تقويم و گاه شمار نيست بلکه هدف اصلي هم به ياد آوردن مفاخر و مشاهير بسيار اين سرزمين است و هم فرصتي براي شناساندن بيشتر آن ها به نسل امروز و فراگيري رفتار و منش آنان که عموما درس آموز است. ابوريحان اگرچه تقريبا در حوزه دانش هايي چون ستاره شناسي، رياضي، فيزيک، مردم شناسي، زمين شناسي و جغرافيا سرآمد روزگار خود بود اما يادآوري نکاتي از ويژگي هاي شخصيتي او به ويژه اگر از زبان ديگران باشد، بي گمان بي تاثير نخواهد بود.
کارل ادوارد زاخاو مترجم آثار اوست.او که در شناساندن بيروني به غرب سهم زيادي دارد به درست کاري و صداقت او در پژوهش اشاره مي کند، يعني همان نکته ظريفي که چندي پيش درباره ابوالفضل بيهقي نوشتم. زاخاو خاورشناس آلماني اين گونه از بيروني ياد مي کند وي هم نسبت به شخص خويش و هم نسبت به ديگران، داوري سخت گير است. چون خود به حد کمال صادق است.
از ديگران نيز خواستار راستي و درستي است. هر کجا موضوعي را به راستي نفهميده است، يا تنها بخشي از آن را فهميده، خواننده را از اين مطلب آگاه مي کند و يا از خواننده مي خواهد که ناداني او را ببخشد و يا با وجود عمر پنجاه و هشت ساله اي که دارد، وعده مي دهد که دنبال مطلب را بگيرد و نتيجه اي را که با گذشت زمان مي گيرد، منتشر کند و تو گويي خود را در برابر مردمان مسئول مي دانسته است. وي پيوسته حدود معرفت خويش را به درستي معلوم مي کند و با وجودي که اطلاع مختصري از عروض هندي دارد، آن اندازه مختصر را نقل مي کند و در اين کار تابع اين اصل کلي است که خوب نبايد فداي بهتر شود و گويا از آن بيم داشته است که عمرش کفاف ندهد و نتواند در مسئله اي مورد بحث چنان که بايد پژوهش و دقت کاملي داشته باشد.
دشمن کساني است که از گفتن جمله «نمي دانم» بيم دارند که مبادا به ناداني خود اقرار کرده باشند و هر وقت با نقصي در درستي و صداقت روبه رو شده، اظهار تنفر و خشم کرده است.» بگذاريد يک نقل قول کوتاه ديگر هم از جرج سارتن، دانشمند آمريکايي - بلژيکي بياورم تا به ارزش بزرگان و مفاخرمان بيش از اين واقف و آگاه شويم.
وي مي گويد: «گزاف نيست اگر بگوييم در اوج تفکر قرون وسطا بزرگاني در جهان بودند مثل ابن يونس، ابن هيثم، بيروني و ابن سينا که تاريخ نگار را مبهوت مي کند، اما دو تن سر و گردني از ديگران برتر بودند، بيروني و ابن سينا. بيش تر به خاطر اينان بود که آن عصر اين چنين درخشان و برجسته مي نمود. بيروني نشان دهنده روحي پرتکاپو و نقاد بود و ابن سينا داراي روحيه ترکيبي بود. بيروني کاشف بود و ابن سينا سازمان دهنده.»
شنيده بودم که آرامگاه شاعران معاصر در جوار فردوسي و شهر توس، وضعيتي بد و نگران کننده دارد و در پي زماني بودم تا ماجرا را از نزديک ببينم که چهارم شهريور سالروز درگذشت اخوان اين فرصت دست داد و کنجکاو موضوع شدم. آرامگاه شاعران معاصر مشهد (مقبرة الشعرا) شاعران نامداري را در سينه خود دارد، شاعراني هم چون زنده يادان کمال، صاحبکار، گلچين معاني، عماد خراساني و تعدادي ديگر از شاعران که وجود نمادي در محوطه اين آرامگاه از دور گردشگران را به سوي خود مي خواند اما افسوس که وقتي گردشگري بر سر مزار اين شاعران مي رود، آه برمي کشد و از اين همه بي توجهي و سهل انگاري مسئولان ملول مي شود. شگفتا که در اين ساليان سرنوشتي نامهربانانه بر مجموعه اين آرامگاه رفته است و سنگ قبرها شکسته و از هم گسيخته از بي توجهي و رفتار غيرمسئولانه مسئولان حکايت مي کند و اين که حتي حاضر نيستند فقط براي يک زمان کوتاه که شايد چند ساعت بيش تر نشود، دستي به ترميم اين سنگ قبرها بزنند و اين وضعيت اسف بار را ساماني بدهند. بي گمان گردشگران اهل ادبي که از شهرهاي ديگر به توس مي روند تا حالي از فردوسي بپرسند وقتي سري به اين آرامگاه شاعران معاصر خراسان و مشهد مي زنند و نام هاي آنان را در برابر چشم و ذهن خود مرور مي کنند، سري به افسوس تکان مي دهند و از اين همه بي تدبيري و نامهرباني در شگفت مي مانند. تصور نمي کنم پژوهشگران حوزه ادبيات ايران نام «احمد گلچين معاني» را که در روزگار حيات او، استادم دکتر اشرف زاده مي گفت: «جهاني است بنشسته در گوشه اي» نشنيده و آثار ارزنده او را نخوانده باشند و يا با نام بلند بزرگاني هم چون عماد خراساني در غزل و کمال، قصيده سراي نامي و يا استاد صاحبکار در غزل و آثار پژوهشي او آشنا نباشند. به گمانم بايد در اين تصور کهنه و قديمي که ما مرده پرستيم هم تجديدنظر شود چون حتي براي مردگانمان هم ارزشي قائل نمي شويم و از ترميم و بهسازي سنگ قبر آن ها هم دريغ مي کنيم. عجبا که نگاه ما به فرهنگ اين چنين ساده انگارانه و کم فروغ است و چرا فضا و محوطه اي که مي تواند به خاطر وجود آرامگاه شاعراني که از افتخارات اين بوم و برند، زيبا و ديدني باشد، اين چنين غريبانه است و بيشتر به ويرانه اي مي ماند!
آن چنان که سايت انتخاب نوشته است، صدا و سيما در برنامه تلويزيوني «پلاک يک» شبکه اول گزارشي از نظرسنجي ملت ايران درباره عملکرد تلويزيون پخش کرده است که ۹۹ درصد رضايت کامل داشته اند! البته من اصلا تا به حال اين برنامه را نديده ام از دوستان و دور و بري ها هم که پرسيدم، بعضي ها يا اصلا نديده اند يا به طور مشخص اين برنامه را نديده بودند. البته طبيعي است به هر حال يک درصد ناراضي بالاخره بايد پيدا بشود.
اولا بايد به صدا و سيما دست مريزاد گفت که هميشه نظرسنجي بينندگان برايش مهم است هم نظر مي گيرد، هم نظرات را پخش مي کند و آمار مي دهد و هم عمل مي کند که قطعا اگر تاکنون به نظرات وقعي نمي نهاد به اين رضايت ۹۹ درصدي نمي رسيد، يک درصد مخالف هم چندان مهم نيستند که مديران محترم صدا و سيما ذهنشان را مشغول کنند. به هر حال ۹۹ درصد آن هم نه بينندگان بلکه۹۹ درصد ملت ايران!! عدد خيره کننده و شگفت انگيزي است که گمان نمي کنم هيچ نهاد و سازماني در جهان از ابتداي خلقت تا امروز توانسته باشد به اين موفقيت برسد و تا ابد هم نمي توان تصور کرد که نهادي به اين توفيق برسد بنابراين صدا و سيما بايد اين موفقيت را به عنوان تنها سازماني که در عالم وجود توانسته است به آن برسد فقط به نام خود ثبت کند. البته اين عدد کار را براي اين سازمان سخت تر مي کند چون کم شدن حتي نيم درصد از ۹۹ درصد هم پذيرفتني نيست و بايد هم چنان بر کيفيت کار «آنچنان که افتد و داني» همت گمارد، يک پيشنهاد هم به اين سايت ها دارم که آمارشان را منطبق بر نظرسنجي دقيق، بي شائبه، بدون حب و بغض و کاملا علمي صدا و سيما کنند و به جاي آن يک درصد به سراغ ۹۹ درصد ملت بروند تا هم باورشان شود چقدر ملت تقدير و تشکر مي کند و هم زمينه را براي انزواي بيشتر آن يک درصد فراهم کنند تا هيچ گاه فرصت عرض اندام پيدا نکنند و راه براي رضايت ۱۰۰ درصدي هموار شود.
نقدنويسان هم که خودشان جزو همين يک درصدند دست از لجاجت بردارند و قلم خود را به سمت ۹۹ درصد بچرخانند تا از اين قافله سپاسگزاران جا نمانند و قدردان برنامه ها و سريال هاي ارزشمند تلويزيون باشند!
شايد تعبيري که زنده ياد دکتر شريعتي براي امام زين العابدين(ع) به کار مي برد و از «زيباترين روح پرستنده» ياد مي کند و اين که صحيفه سجاديه را نه صرفا يک کتاب خواستن که کتاب آموزشي و فلسفي مي خواند، تعبيري درست باشد. دراين شب هاي دعا که همگان دست نياز به سوي بي نياز دراز مي کنند، صحيفه شکوهمند سجاديه مي تواند يکي از منابع ارزشمند براي نيايش باشد که البته متاسفانه اين گونه نيست. به واقع صحيفه سجاديه آن چنان که شايسته و بايسته است ديده نشده و در شمار انبوه دعاهاي اين شب ها قرار نمي گيرد، حال آن که اين منبع عظيم و گرانقدر نيايش با جامعيتي که دارد فرصتي وسيع در اختيار مناجات کنندگان قرار مي دهد تا با ذکر فرازهايي از آن نيايش و دعا را در فضايي متفاوت تجربه کنند. صحيفه سجاديه تنها از فرديت خود نمي گويد. در اين کتاب نامي، دعاها هم براي خود است هم براي پدر و مادر و فرزندان و همسايگان و دوستان. فصل هاي متفاوت آن نيازها را به وسعت يک جامعه تعميم مي دهد. دردها را نه تنها براي خود که در گستره يک جامعه مي بيند. صحيفه سجاديه در عين حالي که يک اثر ادبي شاخص است «خواستن» را ديگر سان نشان مي دهد و نتايج اخلاقي و تربيتي نيز از آن استنباط مي کند تا کارکرد اخلاقي آن را براي جامعه تبيين کرده باشد. آن گاه که مي گويد: «خدايا مرا از اسراف و زياده روي باز دار و به بخشش و ميانه روي درآور و استوار بدار»
و يا: «خدايا مرا آن چنان کن که به بدي همسايگان و دوستان جواب نيک دهم. آنان را موفق گردان که روش ها و فرمان هاي تو را انجام دهند و به زيباترين آداب زندگي متخلق شوند.»
و يا زماني که نفي خودخواهي و تکبر مي کند و مي گويد: «خدايا هرگز مقام مرا نزد مردم بالا مبر مگر آن که به همان ميزان مرا نزد خويش پايين بياوري و هيچ گاه سربلندي آشکار در ميان مردم روزي ام مکن مگر اين که توفيق عطا کني به همان مقدار در باطن به خودي خود آگاه شوم.» تعابير زيبا و اديبانه در کلام امام سجاد(ع) جلوه گري مي کند آن چنان که مي فرمايد: «چه بسيار حسوداني که من مانند جرعه اي در گلوي آنان گير کرده ام و بسان استخواني در حلق آنان فرورفته ام و مرا با زبان تند خطاب قرار مي دهند» و يا «خدايا هرکس که سر از بالين برمي آورد به کسي دل بسته است و من امروز روز تو را در حالي آغاز مي کنم که فقط تو را دارم.» و اين سخن شعرگونه که: «آرزوها قبل از آن که به نقطه نهايي کرم تو برسند کامياب و برآورده مي گردند و فيض تو ظرفيت تمامي خواست هاي نيازمندان را لبريز کرده است.» سخن امام سجاد در صحيفه ارزمند سجاديه بيدارباش هاي زيادي دارد. به ويژه براي شب هايي که مي خواهيم بيداري را به دعا تجربه کنيم. به يکي- دو فراز ديگر اشاره مي کنم: «خدايا هرگز روزي را بر روزه داشتنم گواه نمي گيرم و هرگز به سبب شب زنده داري به شبي پناه نمي برم و هيچ گونه عمل مستحبي که براي انجام آن شب را بيدار ماندم موجب ثناي من نيست». «خدايا گفتار مرا نسبت به پدر و مادرم آرام و کلامم را مودبانه و خوي و طبعم را نرم گردان و قلبم را چنان متوجه آنان کن که با آن ها رفيق و مهربان باشم.» و سرانجام اين سخن بلند که «خدايا شرط من با تو آن است که هم چون گذشته گناه نورزم و متعهد مي شوم که آنچه را نمي پسندي تکرار نکنم.
«و اخبار گذشته بر دو قسم گويند که آن را سه ديگر نشناسند يا از کسي ببايد شنيد و يا از کتابي ببايد خواند و شرط آن است که گوينده بايد که ثقه و راست گو باشد و نيز گواهي دهد که آن خبر درست است و نصرت دهد کلام خدا را... و کتاب هم چنان است که هر چه خوانده آيد از اخبار که خرد آن را رد نکند، شنونده آن را باور دارد و خردمندان آن را بشنوند و فرا ستانند...» اين تمام هدف و نيت ابوالفضل بيهقي است در نگارش تاريخ ارزشمند و گرانسنگ خود. او در اين فراز که در کتاب خويش يادآور مي شود، به صراحت و آشکارا به دو - سه نکته اي اشاره مي کند که اهميت خبررساني را مي رساند. بيهقي گر چه يک «خبرنگار» به معناي مصطلح امروزي نيست اما در واقع يک خبرنگار و گزارشگر صادق است و به همين دليل تأکيد مي کند که: «سخني نگويم تا خوانندگان اين تصنيف گويند شرم باد اين پير را» و از همين روست که بيهقي بارها به صداقت در گفتار و صحت خبر و رسالت خبرنگاري اشاره مي کند. او حتي اگر از بزرگاني چون «بونصر مشکان» ياد مي کند باز هم بر صادق و امين بودن آن ها تأکيد مي کند. اين صداقت و امانتداري که در متون ادب فارسي مي بينيم لازمه خبرنگاري است.امروزه امانت و صداقت لازمه کار خبر شمرده مي شود و اگر اين دو ويژگي در يک خبر نباشد تا به قول بيهقي خرد آن را رد نکند و شنونده آن را باور دارد، پايه و مايه خبر مي لنگد و از اساس رسالت خبر به درستي انجام نشده است. پيامبر هم که نبي است و قرار است «خبر» بدهد از ناحيه خداوند به بشر بايد «امين» باشد و اين چنين است که از ميان آن همه «محمد امين» برگزيده مي شود تا امانت و راستي و صداقت نشان اول پيامبري باشد و آن که مي خواهد «خبر» بدهد، آن هم خبري روشن که «و ما علي الرسول الا البلاغ المبين».
روز خبرنگار البته بهانه اي بود تا گريزي بزنم فقط به يک متن ادبي و تاريخي تا باورمان شود ادبيات ما منبع و مرجعي مهم براي بسياري از نظريه پردازي هاست. ما چندان عادت نکرده ايم نظريه ها و تئوري هاي علمي خصوصا در حوزه علوم انساني را از آن چه داريم، استخراج کنيم. نشانه هايي که متون ادبي و تاريخي ما مي دهد مي تواند سرفصل هاي قابل اعتنايي براي حوزه هاي علوم انساني باشد.ابوالفضل بيهقي -که پيش از اين قول داده بودم هر از گاهي اشارتي به کلام او بکنم- به تعبير زيباي زنده ياد غلامحسين يوسفي خود «گزارشگر حقيقت» است و «اخبار»ي که نقل مي کند بر عنصر «ثقه» تأکيد دارد چه در گوينده خبر که بايد «ثقه» باشد و چه اصل خبر و اين رکني اساسي از اصول علوم ارتباطات است.«درنگ» امروز رنگ روز «خبرنگار» گرفت تا به ياد آوريم هفدهم مرداد، روز شهادت شهيد صارمي و همه خبرنگاران شهيد را که صادق ترين خبرنگاران بودند و نيکو امانت داراني.
گرچه با حلول ماه مبارک رمضان بيش از همه بحث روزه داري به عنوان شاخص ترين مصداق عبادي اين ماه مطرح مي شود، اما وقتي به آموزه هاي ديني نگاه مي کنيم، مي بينيم روزه داري زمينه و بستري است براي عروج و راهي براي تزکيه نفس.
از رمضان نه تنها به عنوان ماه صيام که به عنوان ماه خدا، ماه ميهماني خدا و ماه قرآن هم ياد مي شود. در خطبه پيامبراکرم(ص) در آخرين روز ماه شعبان نکات اخلاقي ظريفي ديده مي شود که نشان مي دهد، ماه رمضان از آن جهت فرصت خودسازي است که بايد پايه هاي اخلاق را محکم کند.
تعابيري چون «در اين ماه اخلاق خود را خوب کنيد، به يتيمان محبت بورزيد، صدقه بدهيد، دعا کنيد، با قرآن انس داشته باشيد، به بزرگان احترام بگذاريد و به کوچک ترها محبت کنيد» از توصيه هاي اخلاقي پيامبر(ص) براي ماه مبارک رمضان است.
از اين رو ميهماني خدا و بر سر خوان الهي نشستن معطوف به خودسازي و تحکيم پايه هاي اخلاقي است. پيامبري که هدف بعثت خود را اتمام مکارم اخلاق مي داند، در ماه رمضان که ماه خدا و قرآن است، بستر را براي اين منظور فراهم تر مي بيند و تاکيدات ايشان در خطبه آخر شعبان گوياي اين حقيقت روشن است که از لوازم يک روزه داري خالص رعايت موازين اخلاقي و توجه به هم نوعان و دستگيري از آن هاست و نيز توصيه هايي که امام رضا(ع) به اباصلت مي کند که وقتي ماه شعبان رفت و رمضان آمد بسيار دعا و استغفار کن. مگذار در گردن تو امانت و حق کسي را مگر آن که ادا کني و مگذار در دل خود کينه کسي مگر آن که آن را بيرون کني و بسيار قرآن تلاوت کن.
شايد از همين روست که مولانا که در ميان شاعران بيشترين توجه را به روزه و رمضان دارد، در شعري نسبتا طولاني با مطلع «مي بسازد جان و دل را بس عجايب کان صيام» به نکات ريز اخلاقي اشاره مي کند که يک روزه دار بايد به آن آراسته باشد.
مولانا ماه رمضان را براي آن ها که «سوداي معراج» دارند، فرصتي مناسب مي داند و مي گويد:
چونک هست اين صوم نقصان حيات هر ستور
خاص شد بهر کمال معني انسان صيام
يعني از آن جا که حيوانات به دليل نقصان حيات محروم از «صوم» مي باشند، روزه داري هديه ويژه خداوند به بشر بود تا راه کمال معنا را بيابد و چه زيبا در بيتي ديگر مي گويد:
چون حيات عاشقان از مطبخ تن تيره بود
پس مهيا کرد بهر مطبخ ايشان، صيام
در واقع ماه رمضان پختگي معنوي انسان را به دنبال دارد و چون آدمي نتوانسته است از راه «مطبخ تن» مسير عاشقي را بپيمايد، ناگزير مطبخ معنوي ايشان ماه «صيام» است تا در يک مهماني الهي «مي بسازد جان و دل را».