بیتي دارد نظيري نيشابوري که مي گويد:

در پيري از هزار جوان زنده دل تريم

صد نوبهار رشک برد بر خزان ما

در آن صبح دل انگيز و زيباي پاييزي پارک ملت باورم شد که اين بيت نظيري نيشابوري چندان هم دور از واقعيت نيست. آن خانم گرچه شايد ۷۰ سال کم و بيش سن داشت اما به دل از هزار جوان زنده تر بود و در آن صبح پاييزي و برگ ريزاني که سنگفرش خيابان ها و چمن ها را پوشيده بود، صد نوبهار رشک مي برد به زنده دلي او. آن خانم به گرمي رهگذران را درودي مي گفت و صبح بخيري که نشان از شادمانگي جان او داشت. اما آن چه مرا به نوشتن اين «درنگ» واداشت فقط اين نبود. آن خانم آمده بود تا در آن صبح خنک کمي هم به فکر گربه ها و کلاغ ها باشد.رهگذران حيرت کرده بودند وقتي مي ديدند اين خانم با چنين روحيه اي شادمانه براي گربه ها و کلاغ ها آشغال گوشت آورده است و نزديک به ۳۰ گربه و کلاغ بي هيچ واهمه اي آرام و سر به زير گرد او جمع شده بودند و ميل مي فرمودند صبحانه اي لذيذ و آماده را.من البته مثل هميشه دير رسيدم و فقط چند دقيقه آخر اين ضيافت پاييزي را شاهد بودم و دريغم آمد به جاي گرفتن عکس و ضبط يک فيلم ناقص و ضعيف، همان دو- سه دقيقه را تماشاگر نباشم. به راستي در گوشه گوشه زندگي مان لحظه هاي نابي براي ديدن و حرف هاي خوبي براي شنيدن هست اگر...