حبيبي و گل آقا
خبر درگذشتش را هم که شنيدم ياد «گل آقا» افتادم. اصلا نمي شود چهره حبيبي را ديد و يا نام او را شنيد و ياد «گل آقا» و کيومرث صابري نيفتاد. صابري سال ها بود که با دکترحبيبي سر و سري داشت. يادم مي آيد يک روز در صفحه اول گل آقا، کاريکاتوري کشيده شده بود و گربه اي را نشان مي داد که چند مجله «گل آقا» را نگاه مي کرد ولي از قضا در آن چند شماره عکس حبيبي در روي جلد نبود و گربه با حيرت تمام مي پرسيد: «پس حبيبي کو؟»
گويا گل آقا بدون حبيبي معنا و مفهوم نداشت. آيا اين براي سنجش متانت، بزرگي، گذشت، خويشتنداري و شکيبايي و در عين حال ميدان دادن به طنز کافي نبود؟
به راستي چقدر مداراي مردي در جايگاه و قدرتي که زنده ياد دکترحبيبي داشت، براي ديگران الگوست. وقتي او سوژه اول «گل آقا» بود و هيچ گاه از تندي نيش هاي همواره شاغلامي و گل آقايي در امان نبود و اخم به چهره نمي آورد، چقدر مي توانست ميدان بدهد به طنزنويسان تا اميدوارانه و بي دغدغه عيب ها را ببينند و به تازيانه طنز بگيرند و چقدر ظرفيت و آستانه تحمل مديران را بالا مي برد. حبيبي البته خودش هم دستي در شعر و شاعري داشت و گاهي با اسم مستعار «بنده خدا» براي اين نشريه شعري مي فرستاد. حضور زنده ياد حبيبي چنان در گل آقا مشهود بود که کتابي با عنوان «دکترحبيبي در گل آقا» منتشر شد. در اين کتاب گزيده اي از ۱۲سال کاريکاتورهاي روي جلد گل آقا که حبيبي جلدنشين آن بود چاپ شده است. يادش گرامي