جلال مانند لر دوغ ندیده عاشق هیلدا شد
در نامه هایتان بارها به برتری ادبی آقای آل احمد بر خودتان در نوشتن داستان اشاره کرده اید. شاید برای همین هم این شایعه تقویت شده است که " سووشون" نوشته شما نیست و آقای آل احمد آن را نوشته است. در حالی که قلم شما و ایشان کاملا از هم متمایز است. ایشان سرد , بی روح , خشن و عصبی می نوشتند. در حالی که در رمان شما روح ظریف و زنانه ایی موج می زند که لطافت خاصی به اثر می بخشد. به همین دلیل من هرگز نتوانستم این شایعه را باور کنم که " سووشون" نوشته ی ایشان است. آیا زمان آن فرا نرسیده است موضع خود را رک و صریح از این بابت بیان کنید که بر سر این رمان بین شما و ایشان چه گذشته است؟
دانشور: من تا حالا چنین حرفی را نشنیده بودم! کی این حرف را گفته؟!
راستش از آن اولین روزهایی که در دوران دانشجویی در کتاب فروشی های انقلاب پا گذاشتم ,این حرفها را شنیدم تا امروز.
دانشور : این اولین بار است که این حرف را می شنوم! خیلی هم عصبی ام کرده ا ست.
خیلی شرمنده ام که چنین حرفی را به شما زدم. من نمی دانستم شما نشنیده اید. چون خودم از بس شنیده ام, برایم خیلی عادی بود. البته معمولا برای شخصیت های نامداری مانند شما چنین اتفاق هایی رخ می دهد و اطرافیان و آشنایان چون مقهور شخصیت و نام تان می شوند , جرات نمی کنند آن چه در افواه هست , به گوش شما برسانند. هر چند چنین برخوردی با کارتان هم اجحاف در حق شماست وهم نشانه ی این که جامعه ما هنوز نمی تواند بپذیرد زنی از شوهرش در کاری برتر باشد.
دانشور : من به شدت این امررا تکذیب می کنم. نثر جلال این طور است: الخ, خزعبلات , ولش کن و... من به او میگفتم آخر " الخ " یعنی چه. بنویس چه می خواهی بگویی. نثر جلال طوری است که اگر آدم فنجان چای در دستش باشد ,می لرزد و می افتد و می شکند. نثر او تلگرافی و عصبی است. من نثرم خیلی آرام و متعادل است.
بعد هم این که , سووشون بعد از مرگ او در آمد . سووشون سال چهل و هشت چاپ شد. آن وقت هم جلال مرده بود. به علاوه من از اول ازدواجم به سووشون فکر کرده بودم و می خواستم آن را بنویسم. من دکترایم را که گرفتم ,دایی ام دوبار مرا به تعزیه سووشون برد به عنوان کادو. جلال هیچ دخالتی در آثار من نداشت. اگر این طور باشد , "به کی سلام کنم " را که نوشته ؟
با کمال صراحت این شایعه را تکذیب می کنم. رمان من همه اش در شیراز رخ داده. جلال گذرا به شیراز رفته اما در آن جا زندگی نکرده . آن چه جلال نوشته و چاپ کرده , آخرینش " نفرین زمین" بوده.
البته این هم هست: شما در چند سال آخر زندگی ایشان , رابطه عمیق و دوستانه ایی به هم نداشتید. این رمان هم باید همان زمان نوشته شده باشد. بنابراین از احتمال دخالت ایشان بسیار می کاهد.
دانشور: بله. جلال حتا آن را نخواند. یعنی نرسید بخواند. بعد از مراسم عزاداری او , من سووشون را نوشتم. اگر جلال نوشته بود , یعنی "شمس" می گذاشت من آن را به اسم خودم در آورم؟! حرف احمقانه ای است! اما خوب , اگر می گویند جلال آن را نوشته ,بگذار بگویند! باشد این هم مال او!
این نامه ها و پاسخ های آقای آل احمد حکایت از عشق و وفاداری دو طرفه دارد.هر چند ایشان خیلی تند خو, خشن , عصبی , حسود و بی رحم جلوه می کنند. اما چه شد مردی که این گونه عاشق شما بود و از دوری تان می گفت " از دست رفتم" راه خارج را در پیش گرفت و با زنان دیگر رابطه برقرار کرد؟
دانشور : واقعا جلال اول مرا خیلی عاشقانه دوست داشت. تا به اروپا رفت و مانند لر دوغ ندیده , چشمش به هیلدا افتاد.
آیا شما این خانم را دیده اید؟
دانشور : خودش را ندیده ام. ولی جلال عکسش را نشانم داد. زن زیبایی هم نیست.
پس چرا ؟
دانشور: وقتی فرنگ رفته , آنجا سرد بوده , زنان هم به آسانی به دست می آمدند یا عشوه گری می کردند . مرد را جان به جانش کنی ,تنوع پرست است . او هم به خود این اجازه را داد. این آخری ها فکر نکنم جلال مرا دوست می داشت یا خیلی مبتلایم بود.
دانشور: من تا حالا چنین حرفی را نشنیده بودم! کی این حرف را گفته؟!
راستش از آن اولین روزهایی که در دوران دانشجویی در کتاب فروشی های انقلاب پا گذاشتم ,این حرفها را شنیدم تا امروز.
دانشور : این اولین بار است که این حرف را می شنوم! خیلی هم عصبی ام کرده ا ست.
خیلی شرمنده ام که چنین حرفی را به شما زدم. من نمی دانستم شما نشنیده اید. چون خودم از بس شنیده ام, برایم خیلی عادی بود. البته معمولا برای شخصیت های نامداری مانند شما چنین اتفاق هایی رخ می دهد و اطرافیان و آشنایان چون مقهور شخصیت و نام تان می شوند , جرات نمی کنند آن چه در افواه هست , به گوش شما برسانند. هر چند چنین برخوردی با کارتان هم اجحاف در حق شماست وهم نشانه ی این که جامعه ما هنوز نمی تواند بپذیرد زنی از شوهرش در کاری برتر باشد.
دانشور : من به شدت این امررا تکذیب می کنم. نثر جلال این طور است: الخ, خزعبلات , ولش کن و... من به او میگفتم آخر " الخ " یعنی چه. بنویس چه می خواهی بگویی. نثر جلال طوری است که اگر آدم فنجان چای در دستش باشد ,می لرزد و می افتد و می شکند. نثر او تلگرافی و عصبی است. من نثرم خیلی آرام و متعادل است.
بعد هم این که , سووشون بعد از مرگ او در آمد . سووشون سال چهل و هشت چاپ شد. آن وقت هم جلال مرده بود. به علاوه من از اول ازدواجم به سووشون فکر کرده بودم و می خواستم آن را بنویسم. من دکترایم را که گرفتم ,دایی ام دوبار مرا به تعزیه سووشون برد به عنوان کادو. جلال هیچ دخالتی در آثار من نداشت. اگر این طور باشد , "به کی سلام کنم " را که نوشته ؟
با کمال صراحت این شایعه را تکذیب می کنم. رمان من همه اش در شیراز رخ داده. جلال گذرا به شیراز رفته اما در آن جا زندگی نکرده . آن چه جلال نوشته و چاپ کرده , آخرینش " نفرین زمین" بوده.
البته این هم هست: شما در چند سال آخر زندگی ایشان , رابطه عمیق و دوستانه ایی به هم نداشتید. این رمان هم باید همان زمان نوشته شده باشد. بنابراین از احتمال دخالت ایشان بسیار می کاهد.
دانشور: بله. جلال حتا آن را نخواند. یعنی نرسید بخواند. بعد از مراسم عزاداری او , من سووشون را نوشتم. اگر جلال نوشته بود , یعنی "شمس" می گذاشت من آن را به اسم خودم در آورم؟! حرف احمقانه ای است! اما خوب , اگر می گویند جلال آن را نوشته ,بگذار بگویند! باشد این هم مال او!
این نامه ها و پاسخ های آقای آل احمد حکایت از عشق و وفاداری دو طرفه دارد.هر چند ایشان خیلی تند خو, خشن , عصبی , حسود و بی رحم جلوه می کنند. اما چه شد مردی که این گونه عاشق شما بود و از دوری تان می گفت " از دست رفتم" راه خارج را در پیش گرفت و با زنان دیگر رابطه برقرار کرد؟
دانشور : واقعا جلال اول مرا خیلی عاشقانه دوست داشت. تا به اروپا رفت و مانند لر دوغ ندیده , چشمش به هیلدا افتاد.
آیا شما این خانم را دیده اید؟
دانشور : خودش را ندیده ام. ولی جلال عکسش را نشانم داد. زن زیبایی هم نیست.
پس چرا ؟
دانشور: وقتی فرنگ رفته , آنجا سرد بوده , زنان هم به آسانی به دست می آمدند یا عشوه گری می کردند . مرد را جان به جانش کنی ,تنوع پرست است . او هم به خود این اجازه را داد. این آخری ها فکر نکنم جلال مرا دوست می داشت یا خیلی مبتلایم بود.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۶ ساعت 9:46 توسط علیرضا حیدری
|